دوازده برج ولایت

«عِرْفَانُ الْمَرْءِ نَفْسَهُ أَنْ يَعْرِفَهَا بِأَرْبَعِ طَبَائِعَ وَ أَرْبَعِ دَعَائِمَ وَ أَرْبَعَةِ أَرْكَانٍ فَطَبَائِعُهُ الدَّمُ وَ الْمِرَّةُ وَ الرِّيحُ وَ الْبَلْغَمُ‏  وَ دَعَائِمُهُ الْعَقْلُ وَ مِنَ الْعَقْلِ الْفَهْمُ وَ الْحِفْظُ وَ أَرْكَانُهُ النُّورُ وَ النَّارُ وَ الرُّوحُ وَ الْمَاءُ وَ صُورَتُهُ طِينَتُهُ فَأَبْصَرَ بِالنُّورِ وَ أَكَلَ وَ شَرِبَ بِالنَّارِ وَ جَامَعَ وَ تَحَرَّكَ بِالرُّوحِ وَ وَجَدَ طَعْمَ الذَّوْقِ وَ الطَّعَامِ بِالْمَاءِ فَهَذَا تَأْسِيسُ صُورَتِهِ فَإِذَا كَانَ تَأْيِيدُ عَقْلِهِ مِنَ النُّورِ كَانَ عَالِماً حَافِظاً ذَكِيّاً فَطِناً فَهِماً وَ عَرَفَ»[1]

در آن روایت می فرماید: «مَنْ عَرَفَ نفسَه فقد عَرَفَ ربَّه»[2]؛ کسی، اگر خودش را بشناسد خدایش را خواهد شناخت؛ حال در این روایت این معرفت را بیان می کند که چیست؟ یک؛ «أَنْ يَعْرِفَهَا بِأَرْبَعِ طَبَائِعَ»؛ معرفت پیدا کند، چهار طبیعت نَفْس را، نَفْس چهار طبیعت دارد. دو؛ «وَ أَرْبَعِ دَعَائِمَ»؛ نَفْس چهار ستون دارد؛ آنها را هم بشناسد. پس هم طبیعت های نَفْس را باید بشناسیم هم ستون های نَفْسمان را. سه؛ «وَ أَرْبَعَةِ أَرْكَانٍ»؛ نَفْس، چهار تا رکن دارد. فرق ستون با رکن، مثل واجب رکنی و واجب غیر رکنی است. دعائم باید باشد؛ ولی اینجور نیست که اگر نباشد ساختمان منهدم شود. ولی رکن، واجب رکنی است؛ اگر نباشد ساختمان منهدم می شود. لذا رکن مقامش بالاتر از دعائم است. نهایتا می فرماید: نَفْس دوازده جزء دارد؛ چهار تا طبیعت، چهار تا دعائم و چهار تا رکن. این ها را باید  بشناسیم؛ امیرالمؤمنین علیه السلام می فرماید: اگر می خواهی نَفْست را بشناسی، باید این دوازده تا را بشناسی. ما یک علمی داریم به نام علم الاعداد و یک علمی داریم به نام علم الحروف. این ها ریشۀ تمام علوم اند. در تمام علوم این ها جا دارد و ریشه است. ما متوجه نمی شویم. اینجا هم، عدد چهار خودش خیلی مهم است. مراتب تزکیۀ نَفْس چهار تا است؛ تجلیه، تخلیه، تحلیه و توحید. پس معلوم می شود اینکه خودسازی چهار مرتبه دارد، به خاطر این است که چهار تا ستون دارد، چهار تا طبیعت، چهار تا رکن. از طرفی هم این عدد دوازده، دوازده برج ولایت و امامت است که انسان باید آن را طی کند تا به خدا برسد. لذا این ها همه سِرّ دارد؛ یک سِری حقایقی پشتشان است. مثلا اینکه بدن ما 360 تا رگ دارد، این 360 عدد روزهای سال است. لذا مستحب است روزی 360 بار به عدد رگ ها و عدد روز های سال بگویی «اَلحَمدُلله رَبِّ العالَمین» یا «اَلحَمدُلله». پس این ها همه اش حکمت دارد.

طب اسلامی

«فَطَبَائِعُهُ»؛ امّا طبائِع نَفْس چیست؟ اولین از آنها «اَلدَّمُ»؛ خون است. دومی «وَ اَلْمِرَّةُ»؛ صفرا. سومی «وَ اَلرِّيحُ»؛ باد. که در وجود ما هست این نَفَسی که می کشیم و این چیزهایی که می شنویم، بویی که استشمام می کنیم. این ها همه با باد و هوا است. چهارمی هم «وَ اَلْبَلْغَمُ»؛ بَلغَلم. طب اسلامی و سنتی یک دستورالعمل هایی دارد برای اینکه طبیعت های چهار گانه را متعادل کند. انسان باید این طبائِع چهار گانه مان متعادل باشد. یک سِری کتابهایی هم هست که طریقۀ اینکه این چهار تا متعادل بشود را نوشته اند. طریقۀ شناسایی این ها را هم نوشته اند. ابوعلی سینا هم در این باره مطالب خوبی دارد و علمای دیگر هم مطالب خوبی دارند. در روایات ما هم هست یک چیزهایی. در طب سنتی هم هست. خوب است که انسان این ها را بخواند و بفهمد که طبائِع چهار گانه اش آیا متعادل هستند یا نه. خود آقا هم توضیحی می دهند که خیلی مهم است.

دعائم نفس

اما چهار ستونش را می فرماید: «دَعَائِمُهُ اَلْعَقْلُ وَ مِنَ اَلْعَقْلِ»؛ یکی از این دَعَائِم عقل است. این عقل ستون است. در روایت مبارکه می فرماید: «اَوَّلُ ما خَلَقَ الله اَلعَقل»[3] ریشۀ خلقت عقل است. «ثُمَّ قَالَ لَهُ أَقْبِلْ فَأَقْبَلَ ثُمَّ قَالَ لَهُ أَدْبِرْ فَأَدْبَرَ»[4]. عقل آن حقیقت نوری است که مطیع محض خدا است. نَفْس برعکسش است؛ مخالفت می کند، سرکشی می کند. ولی عقل اطاعت می کند. پس عقل آن قسمتی از وجود ما است که الهی است. بعد می فرماید: «اَلْفَهْمُ»؛ از جملۀ شئون عقل این است که کسی که عاقل است فهمش خیلی خوب است. هرچه عقل بیشتر بشود، انسان فهمش بیشتر می شود. «وَ اَلْحِفْظُ»؛ هرچه قوۀ عقلش بیشتر بشود، حفظش بیشتر می شود. دیدید حافظۀ ما کم است؛ خیلی چیز ها فهمیدنش برایمان سخت است، برای این است که عقلمان ضعیف است. باید عقلمان را کامل کنیم.

ارکان نفس

«وَ أَرْكَانُهُ اَلنُّورُ وَ اَلنَّارُ وَ اَلرُّوحُ وَ اَلْمَاءُ»؛ اما چهار رکن آن نور و نار و روح و آب است. منظورش از نور، نور ظاهر نیست، منظورش نور خدا است. یعنی همان نوری که عقل هم از آن آفریده شده. ما یک حکمتی داریم به نام حکمت الاشراق که عالَم را براساس نور و اشراق و نور خدا تبیین کرده. این ها همه از قرآن است. حکماء و عرفا هرچه گرفته اند از قرآن است. قرآن هم می فرماید: «اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاةٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ کَأَنَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِن شَجَرَةٍ مُّبَارَکَةٍ »[5]. در روایت دارد که خداوند حقیقت عالَم را در این آیه  بیان کرده. بعد می فرماید مِشْکَاةٍ یعنی بدن پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم. بعد «مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ» یعنی وجود مقدس امیرالمؤمنین علیه السلام. «الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَةٍ»؛ زُجَاجَه یعنی زُجَاجَۀ روح و امام حسن و امام حسین علیهم السلام. «کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِن شَجَرَةٍ مُّبَارَکَةٍ»؛ حضرت زهرا سلام الله علیها. لذا عالَم را با نور تبیین می کنند. در فلسفۀ صدرایی و در عرفان، نور و وجود با هم مساوق اند؛ مساوق یعنی چیزی که از تساوی بالاتر است؛ هم تعداد مصادیقشان یکی است و هم حیثیت صدقشان یکی است. پس می فرماید اولین رکن از ارکان، نور است. دومی آتش، سومی روح و چهارمی هم آب. «وَ صُورَتُهُ طِينَتُهُ»؛ صورت این نَفْس همین طینتش است که خاک و گِل و ظاهر و بدن ما است. انسان یک حقیقت بسیط است. یک مرتبۀ وجودی اش تجلی می کند به صورت طبائع؛ یک مرتبۀ وجودی اش به صورت دعائم؛ یک مرتبۀ وجودی اش به صورت ارکان. یک حقیقت بسیط است؛ در عوالم مختلفه، صورت های مختلف پیدا می کند؛ تجلیات مختلفه دارد.

بصیرت کربلایی

بعد حضرت در ادامه می فرماید: «فَأَبْصَرَ بِالنُّورِ»؛ می فرماید می خواهید بصیرت پیدا کنید باید بوسیلۀ نور پیدا کنید. گفتیم نور یکی از ارکان بود. یعنی اگر می خواهی بصیرتت زیاد بشود باید به نور وجود خودت توجه کنی. نور وجودی هر کسی آن قسمت وجودی اش است که از عالَم بالا می تابد. این نور آن قسمت آسمانی وجود انسان است. آسمانی نَه این آسمان زمین مادی، بلکه آن قسمتی که به خدا متصل است؛ معنوی است، روحانی است. مثل وقتی که انسان کربلا یا عتبات مقدسۀ دیگر می رود. «فَأَبْصَرَ بِالنُّورِ». در روایتی می فرماید: مؤمن در پنج نور حرکت می کند. مبدأ مؤمن از وجه الله و نور است. منتهای مؤمن از وجه الله و نور است. مسیر حرکتش نور است. کلام و علمش هم نور است. این می شود رکن نوری انسان. اگر بشود این رکن نور سیطره پیدا کند بر تمام اجزاء وجودی ما، کارمان درست می شود. در یک روایتی دارد که: اگر می خواهید نور وجودیتان کامل بشود بروید کربلا. در روایت دارد که کسی که کربلا نرود، می میرد در حالی که ایمانش ناقص است. در روایت دارد که اگر به زیارت چهارده معصوم بروید چون با زیارت هرکدام یک قسمتی از وجودتان کامل می شود. تا می توانید به زیارت اهل بیت بروید. همین امامزاده ها تجلی یکی از معصومین اند. مثلا دربارۀ حضرت معصومه می فرماید: «مَن زارَها کَمَن زارَ علی بن موسَی الرضّا بطوس». کسی که با معرفت حضرت معصومه سلام الله علیها را زیارت کند مثل این است که امام رضا علیه السلام را زیارت کرده است. امام رضا می فرماید: «مَنْ زَارَ الْمَعصُومَةَ بِقُمْ كَمَنْ زَارَنى» کسی که فاطمۀ معصومه را زیارت کند مثل این است که من را زیارت کرده. زیارت یعنی اتحاد روح زائر و مزور. اگر می خواهید رکن نوری وجودتان کامل بشود، بروید زیارت هایتان را کامل کنید. البته نَه اینکه انسان وظایفش را رها کند و برود دنبال زیارت؛ در کنار انجام وظایف، تعطیلاتی که دارد برود. پس بصیرت ما با نور است. حالا اینجا مشخص می شود این کفاری که بصیرت ندارند و در دام آمریکا و اروپا می افتند؛ در دام داعش و وهابیت و کفار می افتند، برای این است که به طرف نور نمی روند. این برای این است که نور وجودی شان ضعیف است. فتنۀ 88 حتی آمدند بی ادبی کردند به خیمه های اباعبدالله علیه السلام این به خاطر آن است که نور وجودی این منافقین و فتنه گر ها ضعیف است و اِلّا دست به این جنایات نمی زدند.

آب

«وَ أَكَلَ وَ شَرِبَ بِالنَّارِ»؛ آتش به چه درد می خورد؟ هرچه خدا خلق کرده یک حکمت و خوبی ای دارد. عقرب، مار، رتیل این ها به هرحال یک خوبی هایی دارند. در تلویزیون می گفت در هند یک بیمارستانی هست که با زهر و سمَّ مار رماتیسم را شفا می دهد. رماتیسم بیماری سختی است که یا خوب نمی شود یا خیلی سخت مداوا و درمان می شود. این است که هرچیزی که خدا آفریده یک حکمت و حسابی دارد. الآن می فرماید: یکی از اجزاء وجودی ما آتش است؛ و این آتش است که سبب می شود، با آن بخوریم و بیاشامیم. پس آتش از یک جهت چیز خوبی است؛ اگر در راه خدا و امام زمان عجل الله فرجه استفاده بشود. «وَ جَامَعَ وَ تَحَرَّكَ بِالرُّوحِ»؛ روح وسیلۀ چیست؟ وسیلۀ ازدواج، وسیلۀ حرکت کردن، رفت و آمد ما بوسیلۀ روح است. حیوان را به این دلیل حیوان گویند که حَیّ است یعنی حیات دارد؛ یعنی کسی که حیات دارد، کسی که روح دارد. «وَ وَجَدَ طَعْمَ اَلذَّوْقِ وَ اَلطَّعَامِ بِالْمَاءِ» طعم اشیاء و غذاء را بوسیلۀ آب احساس می کنیم. هفتاد درصد وجود انسان را آب تشکیل می دهد. «فَهَذَا تَأْسِيسُ صُورَتِهِ»؛ این می شود صورت انسان. در واقع طبائِع ما صورت ما را تشکیل می دهد. این ها می شوند ظواهر وجودی ما.

تایید عقل

«فَإِذَا كَانَ تَأْيِيدُ عَقْلِهِ مِنَ اَلنُّورِ»؛ اگر عقلش  از رکن نور سیراب بشود؛ بعضی ها عقلشان از آتش سیراب می شود؛ یعنی توجه می کند به دنیا. توجه می کند به خوردن و خوابیدن و مادیات. شیاطین اینگونه اند. الآن آمریکا و اروپا و کشورهای وهابی همۀ حرص و جوششان، جنایت کردن و رسیدن به هواهای نفسانی است. همه اش آتش است. ولی الآن جمهوری اسلامی، ولایت فقیه و مردم حزب اللهی ما، حرکتشان به طرف نور بوده. آن کسانی که ایمان بیاورند و تقوا پیشه کنند. یعنی هم از نظر قلبی مؤمن باشند هم از نظر عملی تقوا داشته باشند، خداوند یک نوری در قلبتان زنده می کند که به وسیلۀ آن نگاه می کنید. بوسیلۀ آن نور حرف می زنید. بوسیلۀ آن نور می شنوید. ما وقتی می خواهیم نماز بخوانیم، سعی می کنیم یاد خدا باشیم؛ ولی وقتی می خواهیم ورزش کنیم دیگر نمی توانیم یاد خدا باشیم. وقتی می خواهیم درس بخوانیم همه اش فکر درس هستیم، دیگر نمی توانیم یاد خدا باشیم. ما باید به یک سمتی برویم که چنان نور خداوند در قلبمان تجلی کند که درس خواندنمان با نور باشد، راه رفتنمان با نور باشد، نَفَس کشیدنمان با نور باشد، ورزش کردنمان با نور باشد. حیثیات وجودیه ما به نور خدا باشد. باید اینگوه بشود. بشر دارد به این سمت می برندش. «إِنَّا للّه وإِنّا إِلَیه رَاجِعُونَ». «فَإِذَا كَانَ تَأْيِيدُ عَقْلِهِ مِنَ اَلنُّورِ كَانَ عَالِماً»؛ روی عقلتان را به سمت آتش نکند. روایت نمی گوید نخورید، نمی گوید نخوابید؛ ولی هدف نور باشد. هدف وجه الله باشد. هدف خدا باشد. وقتی می خواهی غذا بخوری 19 بار بسم الله الرحمن الرحیم بگو؛ سوره قدر را بخوان؛ سوره تین را بخوان.خیلی فرق است بین کشاورزی که امیرالمؤمنین علیه السلام می کند که در آن هر نَفَسی که می کشد می گوید: الله؛ با کشاورزی که من می کنم که فقط دنبال پول درآوردن هستم. خب وقتی من دنبال پول درآوردن هستم، در نتیجه مال مردم را هم می خورم، حق مردم را هم ضایع می کنم؛ ولی امیرالمؤمنین علیه السلام چون فقط نَفَس می زند برای خدا، ذره ای که مال مردم را نمی خورد هیچ، در روایت دارد هر هفته جمعه تمام بیت المال را جارو می کرد، تقسیم می کرد بین تمام مردم، بعد هم جارو می کرد و درها را می بست.

 

[1] – تحف العقول ج2 ص 354

[2] – جلد پنجم غرر الحکم

[3] – بحارالأنوار، ج1، ص97

[4] – الکافي، ج1، ص10

[5] – سورۀ نور، آیۀ 35

خدا نور آسمان‌ها و زمین است. مَثَل نور او چون چراغدانی است که در آن چراغی، و آن چراغ در شیشه‌ای است. آن شیشه گویی اختری درخشان است که از درخت خجسته زیتونی که نه شرقی است و نه غربی، افروخته می‌شود. نزدیک است که روغنش -هر چند بدان آتشی نرسیده باشد- روشنی بخشد. روشنیِ بر روی روشنی است. خدا هر که را بخواهد با نور خویش هدایت می‌کند، و این مَثَل‌ها را خدا برای مردم می‌زند و خدا به هر چیزی داناست.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

دوست دارید به بحث ملحق شوید؟
نظرات خود را با ما در میان بگذارید!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *