بسم الله الرحمن الرحیم

خلاصۀ شب 5 محرم الحرام 1441

سخنرانی آیت الله تقوایی – چهارشنبه  98/06/13

اهمیت فلسفه و عرفان

خیلی از طلبه ها اعتراض می کنند که این کفایه و نهایه به چه درد ما می خورد؟ الان دو تا بزرگوار آمده بودند پیش من، سؤال می کردند که خداوند متعال چه زمانی به وجود آمده، بالاخره یک زمانی بوده که خدا نبوده؟ چه کسی به وجودش آورده؟ خب این سؤال خیلی خوبی است. همین بدایه و نهایه این گره را باز می کند. مقام معظم رهبری در سفرشان به قم به حوزه های علمیه فرمودند: فلسفه را تقویت کنید. عرفان عملی را تقویت کنید. علامۀ طباطبائی کتاب بدایه و نهایه را برای همین نوشته. ببینید فلسفه چه طور همین مسئلۀ هستی خدا را حل کرده. در جوابشان عرض کردم، این میکروفون هستی دارد. این میز هستی دارد. این کتاب هستی دارد. منتها هستی کتاب مقیّد است به هستی کتاب. هستی میکروفون هستی میکروفون است؛ مقید است. بالاتر که می روی، هستی گیاهان قوی تر می شود؛ ولی باز مقید است؛ بالاخره قید دارد. بالاتر که می روی، هستی حیوان از گیاه بالاتر است؛ حیوانات احساس و شعور و درک هم دارند؛ منتها شعور آنها جزیی است، ولی باز هستی شان محدود است. بعد می روی بالاتر می رسی به انسان، انسان تعقل می کند، حقایق کلیه را درک می کند، می تواند گره های علمی را باز کند؛ ولی باز محدود است. زمان دارد، مکان دارد، قید دارد. هر چه بالاتر می روی قید ها کمتر می شود، تا می رسی به خودِ هستی. اینها هستی دارند ولی خود هستی نیستند. یک نفر به آنها این هستی را داده. چه کسی داده؟ اصل هستی. آن را می گویند خدا. آن کسی که مطلق است، قید ندارد. آن که فوق زمان و مکان است، زمان مند و مکان مند نیست، مقید به جماد نیست، مقید به میز نیست، فوق میز است. از همۀ اینها اطلاق دارد. هستی محض است؛ این می شود خدا. حالا شما می گویی خدا چه زمانی نبوده؟ خدا قیدی ندارد. زمانی ندارد؛ چون هستی مطلق است. از همه بالاتر است. از زمان و مکان بالاتر است. سؤال؛ چه زمانی نبوده است؟ هر چه هست هستی است. نیستی که چیزی نیست. عدم یعنی نیستی. نیستی چیزی نیست که به خدا و هستی عارض شود. اگر بگوییم خدا نبوده یعنی هستی نبوده، می شود اجتماع نقیضین. مگر می شود هستی نباشد؟ عدمِ چیست که بخواهد به وجود راه پیدا کند! همۀ ما از اوییم. او هستی مطلق است و همیشه هم بوده. «پس هستی من ز هستی اوست / چون هستم و هست دارمش دوست». «هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِن». علامه طباطبایی همین را به زبان عقلی، زیبا بیان کرده. اگر کسی دین هم نداشته باشد به وسیلۀ این استدلال، خدا برایش ثابت می شود. شما اگر از قرآن استدلال بیاوری می گوید من اصلاً دین را قبول ندارم. من در وجود خدا هم حرف دارم، شما می خواهی از قرآن برای من ثابت کنی؟!

طی این مرحله بی همرهی خضر مکن

این کتاب بدایه و نهایه و کلاً فلسفه که علما زحمت کشیده اند واقعاً چیز زیبایی است؛ شیرین و لطیف است. «احلی من العسل». البته استاد می خواهد. استادی باشد که کار کرده باشد. «طی این مرحله بی همرهی خضر مکن / ظلمات است بترس از خطر گمراهی». هیچ کاری بدون استاد نمی شود. حتی ورزش که یک فن است بالاخره استاد می خواهد. حتی در مورد پیامبر هم هست که: «نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت / به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد». غمزه یعنی جبرائیل دستش را در غار حرا گرفت و فشار داد و گفت «اقرأ». حتی پیغمبر هم استاد داشته. بعضی فکر می کنند به پیغمبر یک شَبه همه چیز دادند؛ خیر؛ پیغمبر استاد داشته. عبدالمطلب بوده؛ ابوطالب بوده. بالاخره اساتید زیادی داشته. پیغمبرها همه شان استاد داشتند. امام صادق علیه السلام می فرمایند: اگر تمام عمرت را دنبال استادی بگردی که دستت را بگیرد و هدایتت کند کم است. «هَلَكَ مَن لَيسَ لَهُ حكيمٌ يُرشِدُه». اگر کسی حکیم نداشته باشد هلاک و نابود می شود.

به چه می نازی؟

ایا شما می توانی بگویی علتِ کاری هستی؟ مثلا علت نَفَس کشیدن خودت؛ می توانی بگویی؟ نمی توانی. چون همین نفس را هم یک فرد دیگری به تو می دهد. وجودت را هم فرد دیگری به تو می دهد. ما چه داریم؟ ما یک نُطفه بودیم. در روایت دارد که: «عَجِبْتُ لاِبْنِ آدَمَ أَوَّلُهُ نُطْفَةٌ وَ آخِرُهُ جِيفَه». من از فرزند آدم تعجب می کنم، (چرا می گوید فرزند آدم؟ چون آدم خاک است. شما همه از آدمید؛ آدم هم از گِل بود) فرزند آدم به چه می نازی ؟ اولش که نطفه است، آخرش هم که مُردار است. «وَ هُوَ قَائِمٌ بَيْنَهُمَا» بین دو حَد ایستاده است؛ یکی حَدّ نطفه که نجس است؛ یکی حَدّ مُردار که آن هم نجس است. وسطش چیست؟ «وَ هُوَ قَائِمٌ بَيْنَهُمَا وِعَاءً لِلْغَائِط». وسطش هم ظرف نجاست است.

هستی مطلق | رکن عالم

انسان در تمام عالَم، اشرف مخلوقات است. از ملائکه مقامش بالاتر است ولی علت چیزی نیست؛ هر چه هست برای هستیِ مطلق است. ما تو خالی هستیم. «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَد، اللهُ الصّمَدُ». اوست که تو پُر است؛ «لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَد، وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُوًا أَحَد». فرزند ندارد؛ کُفو ندارد. بسیط مطلق است. «هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ عَالِمُ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَه». تمام علوم عالمیان، آدمیان، اجنّه، موجودات عالَم که همه علم دارند؛ این در و دیوار که اینها هم همه علم دارند، همه از اوست؛ از هستی مطلق و مطلق هستی است. پس ما چه داریم؟ «وَ هُوَ قَائِمٌ بَيْنَهُمَا وِعَاء». ما یک ظرفیم؛ همین. ظرف چیست؟ در ادبیات ظرف را می گویند فَضله است. در کلام یک رکن داریم، یک فَضله. ظرف جزء فَضله است؛ یعنی رکن کلام نیست. ظرف هیچ چیزی از خودش ندارد. ظرف قائم به غیر است. در فلسفه می گویند هستی دو نوع است: هستی فی نفسه و هستی فی غیره. پست ترین این هستی ها هستی فی غیره است. هستی فی غیره چیست؟ ظرف است؛ که حتی در تصور هم نیاز به غیر دارد. یعنی نه تنها در وجود خارجی مستقل نیست و علت می خواهد؛ بدبخت و نیازمند است، نه تنها ماهیت دارد و محدود است، نه تنها در وجود نیاز به موضوع دارد و قائم به غیر است بلکه در تصور هم قائم به غیر است. این انسان با این عظمتش (که تمام مخلوقات را خدا از انسان به وجود آورده، تمام مخلوقات از اهل بیت علیهم السلام به وجود آمده) باز در مقابل خدا چیزی ندارد؛ ظرف است؛ آینه است.

اسم اعظم | حشر و حدید

پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می فرمایند: مُسَبَّحات خمسه (یا سِتّه یا سَبعه) را بخوانید چون آیاتی در آن هست که از هزار آیه مقامش بالاتر است. آیات «هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِن»؛ «هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ عَالِمُ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَه» اسم اعظم خداست. ما دنبال اسم اعظم می گردیم، در حالیکه یادمان داده اند. حتی طریقۀ گفتنش را هم به ما یاد داده اند؛ تنبلی می کنیم. گر گدا کاهل بود تقصیر صاحب خانه چیست؟ اول اینکه دائم الوضو باش. بعد از نماز صبح و عشاء یک مرتبه «شش آیۀ اول حدید»، «سه مرتبه چهار آیۀ آخر حشر» را با «اعوذ بالله من الشیطان الرجیم» بخوان و مداومت هم داشته باش. این اسم اعظم خداست. کم کم خود خدا استادی ات را به عهده می گیرد و همه چیز به تو می دهد. امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود هر چه خدا به منِ علی داده از این ده آیه داده. تمام این ده آیه خلاصه می شود در «هو». «هو الله الذی لا اله الا هو». «قل هو الله». که ان شاء الله خدا این «هو» را به ما بشناساند. همین آه اسم خداست. مریض که می گوید آه پایم درد گرفت، دستم درد گرفت این آه اسم خداست. اسم خدا با ماست. «سالها دل طلب جام جم از ما می کرد / آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد».

شادی دنیایی | شادی الهی

«عَجَباً لِمَنْ أَيْقَنَ بِالْمَوْتِ كَيْفَ يَفْرَحُ». تعجب است کسی یقین به مرگ داشته باشد و خوشحال باشد. ما خوشحالیم به این دنیایی که فانی است؛ این اشتباه است. البته ما دو نوع سرور و شادی داریم؛ یک سرور و شادی ای که خدایی و الهی است؛ این خیلی عالی است که انسان به وجه الله شاد باشد ؛ شاد و خوشحال باشد به خدا و تجلیات او. لذا امام زین العابدین علیه السلام می فرمایند: خدایا همیشه دل من را شاد نگه دار. شاد از چه چیزی؟ شاد از وصل به خدا. لذا اینجاست که می فرماید: «أَفضَلُ الأَعمال إِدخَالُ السُّرُورِ فِي قَلبِ المُؤمِن». بالاترین اعمال این است که قلب مؤمن را شاد کنی. چگونه قلب مؤمن را شاد کنی؟ الهی و خدایی کنی. اما یک شادی هم هست، شادی ای که انسان تکیه کند به چیزی که بیخود است و وجود ندارد؛ این فایده ای ندارد. روایتی از امیرالمؤمنین علیه السلام هست که می فرماید: تعجب است از کسی که وقتی از او  تعریف می کنند خوشحال می شود. تا از ما تعریف می کنند خوشمان می آید؛ معلوم می شود هنوز زاهد نیستیم. روایت از امام صادق و امیرالمؤمنین علیهما السلام هم هست که می فرمایند: اولین درجۀ زهد این است که به چیزهایی که برایت پیش می آید و به تو می رسد خوشحال نشوی. چرا؟ چون مال ما نیست. این عالَم چیزی ندارد که ما به آن تکیه می کنیم. در ادامۀ روایت می فرماید: تعجب از کسی که بدی اش را می گویند، غضب می کند. معلوم می شود هنوز منیّت دارد.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

دوست دارید به بحث ملحق شوید؟
نظرات خود را با ما در میان بگذارید!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *