بسم الله الرحمن الرحیم

بیانات حضرت آیت الله تقوایی حفظه الله تعالی
جمعه 1398/03/10 – خلاصه شب بیستم و ششم ماه مبارک رمضان 1440

حزب الله؛ جند الله

در دیداری که دانشجویان خدمت مقام معظم رهبری روحی فداه رفته بودند، حضرت آقا فرمودند: افراد خوبی را برای انتخابات مشخص کنید، یک گروه فرهنگی خوب را انتخاب کنید. معلوم می شود آقا خودش هم از اینها نا امید شده که به جوان ها فرمودند یک گروهی که حزب اللهی باشد، الهی باشد، خدایی باشد را انتخاب کنید. برای انتخابات یک کار فرهنگی خوب بکنید؛ این خیلی مهم است. احزاب باید التزام عملی به ولایت فقیه داشته باشند، تقوا داشته باشند، پاکیزگی داشته باشند، محل درآمدهایشان مشخص باشد، از اصل 44 نترسند. اگر اینها واقعاً خالص هستند بیایند اصل 44 را اجرا کنند. چرا اجرا نکردند؟ می دانید که بند ج اصل 44 چیست؟ «از کجا آورده ای؟». اگر به آن عمل شود خیلی چیز خوبی است. بیایند تقوایی را نگاه کنند. تقوایی خانه ای که داری را از کجا آوردی؟ اموال من را نگاه کنند، اموال نماینده های مجلس و اصلاح طلب ها و اصول گرا ها را هم نگاه کنند. ببینند از کجا آورده اند. من نمی خواهم بگویم همه شان بَد هستند؛ إن شاء الله خیلی هایشان خوب هستند؛ ولی مسئله این است که بعضی هایشان هم خوب نیستند و دیدیم که دستگیرشان کردند. حقیر عرضم این است، وقتی که می گویم حزب خدا، حزب الله، این در روایات ماست؛ «أَلَا إِنَّ أَوْلِيَاءَ اللَّهِ لَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُون[1]». بعد دارد «وَ حِزَب الله» بعد دارد «وَ جُندَ الله». در دعای روز سه شنبه هم «حزب الله» دارد، هم «جندالله» دارد، هم «اولیاء الله». «اَللّهُمَّ اجْعَلْنِي مِنْ جُنْدِكَ، وَ اجْعَلْنِي مِنْ حِزْبِكَ، وَ اجْعَلْنِي مِنْ أَوْلِيَائِكَ». این حرفی که مردم ما می گویند «حزب فقط حزب علی رهبر فقط سیدعلی» به خاطر این است که این ریشۀ روایی دارد، شعار نیست. اگر راه خدا را بروند ما دستشان را هم می بوسیم و نوکرشان هم هستیم. ما می گوییم راه خدا را بروید. ما می گوییم وضعیت مردم را از نظر اقتصادی بررسی کنند و به دادشان برسند.

زمین زدن نَفْس را باید تمرین کرد

ما باید تسلیم شدن را یاد بگیریم و تمرین کنیم. باید زمین زدن نَفْس را تمرین کنیم. امشب جایی بودیم می گفتند که دو چیز است که همیشه مردم را بدبخت کرده یکی مال و دارایی و دیگری شهوت است. گفتم نه، اتفاقا از همه اینها بدتر، در روایت دارد که مقام طلبی و منیّت است. ریشۀ شهوت، شکم، مال و دارایی و دنیاطلبی ها، منیّت و مقام طلبی است. این «من»وقتی که می آید، به خاطر شهوت، به خاطر شکم، حق برادران دینی اش را زیر پا می گذارد. اصلش آن «من» است. ولی انسان اگر «من» نداشته باشد حالا اگر شهوت هم داشته باشد از راه حلالش استفاده می کند. اگر غذا هم دوست داشته باشد از حد خودش تجاوز نمی کند؛ چون مقام طلب نیست و همان نان و پنیری را که دارد می خورد؛ حالا یک مقدار کمتر یا بیشتر ولی آن منیّت است که کار را خراب کرده. لذا در روایت مبارکه می فرماید: آخرین چیزی که از قلب مؤمن بیرون می رود جاه طلبی و مقام طلبی است. خوبیِ تسلیم این است که منیّت و جاه طلبی را زمین می زند. یک بار پسرم به من می گوید بابا برای من آب بیاور، به او می گویم فلان فلان شده به من می گویی برای من آب بیاور؟! یک بار می گویم چشم عزیز دلم، چیز دیگری نمی خواهی؟ آب را برایش می آورم. بعد بروم لیوان را بشویم، تمیز کنم، بگذارم سرجایش. او این ایثار را یاد می گیرد. اگر به او بگویم خودت بلند شو و آب بیاور به او کار کردن را یاد داده ام، خوب است؛ کار کردن را به او یاد داده ام تا کار کند، تنبل نباشد، ولی اگر این تصویر در ذهن او نقش ببندد که پدر و مادری داشته است که همه زندگی شان را برای او ایثار کرده اند، این هم بعدها برای بچه اش ایثار می کند. انسان ایثار و از خودگذشتگی را به او یاد دهد.

عاشق حق شدن بالاتر از تسلیم حق شدن است

اسلام را فرمودند یعنی تسلیم. این خیلی مهم است که حق طلبی در ما زنده شود. حق طلبی و تسلیم حق شدن نه، بلکه بالاتر از تسلیم حق شدن، راضی به حق بودن؛ نه بلکه بالاتر از رضایت به حق، عاشق حق بودن. انسان عاشق حق بشود. چقدر خوب است. می دانید فرق تسلیم حق شدن با عاشق حق شدن چیست؟ تسلیم اوّلین درجه است. فرق کسی که عاشق حق بشود با تسلیم این است که کسی که عاشق حق شود اگر تکه تکه اش کنند، تمام وجودش را بسوزانند و خاکسترش را به باد دهند، دست از حق برنمی دارد. عاشق اینگونه می شود. ولی ما حالا باید زحمت بکشیم تسلیم شویم. تسلیم می تواند از روی سنگینی و از روی خلاف میل باشد. البته این هم خوب است، ولی یک مرتبۀ ضعیف است. تسلیمی که از روی عشق باشد خیلی خوب است. این را ما باید در خودمان زنده کنیم. اگر ما حق را جزء وجود خودمان بدانیم دیگر نمی توانیم با آن مخالفت کنیم و عاشق آن می شویم و اگر تکه تکه مان هم کنند دست از حق برنمی داریم. الآن فلسطینی ها را  هر روز شهید می کنند، ولی باز هم دست از سرزمینشان برنمی دارند؛ چون فکر می کنند وطنشان، پاره تنشان هست، دست از آن برنمی دارند. لذا ما هم اگر بفهمیم که حقیقت حق، هستی بخش ماست، اگر بفهمیم وقتی با حق مخالفت کنیم در واقع توی گوش حقیقت خود سیلی می زنیم، اگر بدانیم که خودمان را ترور می کنیم- مقابله با حق یعنی ترور خودت- اینطور نمی شود دیگر، درست می شود. انسان تسلیم می شود؛ بلکه عاشق تسلیم شدن می شود. من فکر می کنم که اگر حقِ شما را بدهم فقط حق شما را داده ام، برای همین سختم است که حق شما را بدهم. فکر می کنم اگر حق شما را بدهم با حق من منافات دارد. ولی باید این را ببینم که اگر حق شما را بدهم در واقع حق خودم را اَدا کرده ام. می گوید مؤمن به حقیقت ایمان نمی رسد مگر اینکه آن چیزی که برای دیگران دوست دارد برای خودش هم دوست داشته باشد. معنایش یعنی اینکه حق شماها حق خودم است؛ من و شما نداریم. «وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْض[2]».

حق کوچ و بزرگ ندارد

یک نکتۀ جالبی خدمتتان عرض کنم؛ مثلاً شما الآن خواب هستی. یا نشسته ای داری سینه می زنی و ذکر می گویی و گریه می کنی. از همۀ اینها بالاتر به مجلس علم آمده ای که یک ساعت مذاکره علم بالاتر از دوازده هزار ختم قرآن است. همان شمایی که الآن دوازده هزار ختم قرآن برایت می نویسند، همان کسی هستی که در رختخواب می خواهی بخوابی، همان شخص هستی. منتها آن یک شأن ات است و این یک شأن دیگر. ولی هردو یک نفر بیشتر نیست. «النَّفسُ فی وَحدَتِهِ کُلُّ القُوا». ببینید امیرالمؤمنین علیه السلام چه می فرماید. ما معمولاً دأبمان اینطور است که مثلاً دوستم، پسرم، دخترم، خانمم، شوهرم و… ولی پاه را روی مورچه می گذاریم و الکی می کشیمش؛ خُب اشکال ندارد مورچه است.  ولی اگر بخواهد یک نفر را بزند و به ناحق بکشد می گویم چرا می خواهی بکشی، نمی گذارم. ولی برای امیرالمؤمنین علیه السلام فرقی بین کشتن یک نفر به ناحق و گرفتن غذای یک مورچه به ناحق، نیست. چرا؟ چون حق را دارد می بیند. لذا می گوید اگر تمام شرق و غرب دنیا را در کف دستم بگذارید، تا یک پَرِ کاه را به ناحق از دهان مورچه بگیرم، نمی گیرم. چون حق، حق است. چه پَرِ کاه در دهان مورچه باشد و چه قتل نفس باشد. بالاخره حق نباید زیر پا گذاشته شود. اگر مورچه ها به حق شما تجاوز کردند و به چیزهای توی خانه ات حمله کردند، خُب آنجا شما هم حمله کن و جلویشان بایست؛ ولی اگر حقِ شما را نخوردند شما هم حقشان را نخور. آن روایت مبارکه هست که رفتند محضر امیرالمؤمنین علیه السلام گفتند: آقا این مورچه چیست؟ خدا بیکار بوده مورچه را آفریده؟! حضرت فرمودند: مورچه هم وقتی به انسان ها می رسد می گوید خدایا این غول کیست که آفریدی! راست هم می گویند! می خواهم عرض کنم بالاخره عالَم تجلّی گاه خداست؛ بزرگ و کوچک ندارد. حق باید اقامه شود. نگو حالا فلان کار مکروه است و اشکال ندارد! بله، یک دفعه می گویی فلان کار مکروه است ولی من حال ترک آن را ندارم؛ خُب من حالش را ندارم، آن اشکالی ندارد. حالش را نداریم خودمان را درست کنیم. ولی دیگر حق نداری نماز واجبت را بگویی حالش را ندارم. امیرالمؤمنین علیه السلام می فرمایند: پای واجبات و ترک حرام که به میان آمد باید انجام دهی و مکلّف هستی. در مورد مستحبات و مکروهات می توانی بگویی حالش را ندارم ولی حق نداری بگویی این مستحب چیزی نیست، حکم خدا را حق نداری کوچک بشمری. شخصی خدمت امام جعفر صادق علیه السلام رفته گفت: یک موشی،  تابستان در خُمرۀ روغن ما افتاده، اشکال ندارد موش را کنار بیندازیم و بقیه اش را استفاده کنیم؟ حضرت فرمودند: اگر تابستان باشد باید همۀ آن را دور بریزی؛ اگر زمستان باشد و روغن جامد باشد موش و اطرافش را بردار. بعد گفت: آقا مگر موش هم چیزی است؟ موش که دیگر چیزی نیست. آقا فرمودند: «إنَّکَ لَم تَستَخِف بِالفَعرَ وَ لکنَّ استَخفَفتَ بِالله». تو موش را کوچک نشمردی، تو خدا را کوچک شمردی. پس ما باید به خودمان یاد بدهیم که تسلیم حق باشیم. کار نداشته باشیم به اینکه کوچک است یا بزرگ.

[1] – سورۀ یونس، بخشی از آیۀ 62

[2] – سورۀ توبه، بخشی از آیۀ 71

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

دوست دارید به بحث ملحق شوید؟
نظرات خود را با ما در میان بگذارید!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *