بسم الله الرحمن الرحیم

بیانات حضرت آیت الله تقوایی حفظه الله تعالی
شنبه 1398/03/11 – خلاصه شب بیستم و هفتم ماه مبارک رمضان 1440

تعریف حقیقی اشیاء

علماء منطق می گویند اصلاً نمی شود برای اشیاء تعریف حقیقی ارائه داد. راست هم می گویند؛ چون خصوصیت منطق این است که توانایی رسیدن به حقیقت اشیاء را ندارد. اینکه مولوی می گوید «پای استدلالیان چوبین بود پای چوبین سخت بی تمکین بود» چون علم حصولی است؛ ظاهری است. لذا نمی شود تعریف حقیقی کرد. خواجه نصیرالدین طوسی در اساس الاقتباسِ خود، که کتاب بی نظیری است می گوید:  تعریف اشیاء یا مُتِعَذِّر است یا متأثر است. یا خیلی سخت است یا اصلاً نمی شود. ولی صحیح آن این است که اصلاً نمی شود تعریف کرد. البته و صد البته آنکه می تواند تعاریف حقیقی نسبت به اشیاء ارائه بدهد فقط خداوند تبارک و تعالی است؛ چون بر عالم هستی احاطه دارد و هستی بخش اشیاء است، می تواند حقیقت اشیاء را بشناسد و بشناساند. و امیرالمؤمنین علیه السلام هم چون وجه الله است قدرت شناخت و شناساندن دارد«ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى، إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحی[1]»، چون اینها خاندان عصمت هستند؛ معصوم از خطا و سهو هستند و عصمت دارند، و حقایق تمام اشیاء در نزد اینهاست؛ «نَحنُ صَنائِعُ الله وَ الخَلقُ بَعدَ ذلک صَنائِعُنا». ما مخلوق خداییم و تمام عالم مخلوق ماست. ائمه، تنها کسانی هستند که می توانند تعریف حقیقی ارائه بدهند. در نتیجه اینکه امیرالمؤمنین علیه السلام می فرماید: «إِنَّ اَلْإِسْلاَمَ هُوَ اَلتَّسْلِيم[2]» یعنی حقیقت اسلام. یعنی می خواهد بگوید من می توانم حقیقت اسلام را برای شما تعریف کنم. امیرالمؤمنین علیه السلام می تواند حقیقت اشیاء را برای ما مشخص کند. لذا می فرماید: «إنَ اللهَ تَجَلّی لِعِبادِه فی کَلامه[3]». خدا تجلّی کرده است در قرآن برای عباد و بندگانش. خدا تجلّی کرده یعنی تمام حقایق عالَم را در قرآن بروز داده. لذا می فرماید: «وَكُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْنَاهُ فِي إِمَامٍ مُبِينٍ[4]». همه چیز در این کتابِ آشکار هست؛ و مبین هم هست. می دانید چرا مبین است؟ مبین یعنی اِبانه کننده؛ جدا کنندۀ بین حق و باطل. چرا جدا کنندۀ بین حق و باطل است؟ چون حقیقت را روشن کرده. چون روشن کرده که همه چیز در مقابل قرآن هیچ است. هیچ کلامی قدرت رسیدن به خدا و تعاریفی را که خدای تبارک و تعالی بیان کرده ندارد. اهل بیت علیهم السلام هم به خاطر اینکه مترجم قرآن هستند، حقیقت اشیاء را بیان می کنند. آنها چون عصمت دارند کلامشان کلام الله است؛ اراده شان ارادةُ الله است. «مَن أحَبَّکُم فَقَد أحَبَ الله، مَن أرادَکُم فَقَد أرادَ الله، مَن عَصاکُم فَقَد عَصَی الله[5]».

علامت یقین

در روایت دارد : کسی که یقین دارد، هیچ موقع کار بدی را به خاطر اینکه کوچک است انجام نمی دهد. از علامات یقین انسان مؤمن حقیقی این است که هیچ موقع نمی گوید فلان کار چیز خاصی نیست؛ مثلاً کار مکروهی است؛ نعوذبالله یک نگاه به نامحرم است؛ یا یک فیلم الکی است. خیر، این را نمی گوید. چرا؟ چون محضر خدا را می بیند. نگاه نمی کند آن مکروه است، نگاه می کند که دارد معصیت چه کسی را می کند. دارد با چه کسی مخالفت می کند. این برای  او یقینی است. چون یقین دارد، هر حکم شرعی ولو مکروه را، به خدا وصل می کند. وصل می کند به سِرّ. وصل می کند به باطن. وصل می کند به حقیقة الحقایق. وصل می کند به خدا. لذا همه چیز برایش ارزش دارد. از آن طرف فرمود از علامات یقین انسان کامل این است که هیچ کار خوب کوچکی را به خاطر اینکه کوچک است ترک نمی کند. انسان گاهی اوقات به مجالس عروسی که می رود، می بیند چه قدر بریز و بپاش می کنند، بعد هم همه را دور می ریزند. ولی بعضی ها خدا پدر و مادرشان را بیامرزد، تک تک چیزهایی که در سفره هست را جمع می کنند همه را می برند به یک مصرفی می رسانند؛ بعضی به کارگرها می دهند، بعضی به فقرا می دهند، بعضی ها خودشان مصرف می کنند. ذره ای نمی گذارند از بین برود. کار خوب ولو کوچک باشد وصل می شود به خداوند تبارک و تعالی. بعضی ها کوچکترین کار خوب را با تمام وجودشان انجام می دهدند، ولی آن که یقین ندارد، چون بین اشیاء و حقایق اشیاء انفصال قائل است از تخم مرغ دزدی به شترمرغ دزدی می رسد.

تصدیق حقیقی

می فرماید: «وَ اَلتَّسْلِيمَ هُوَ اَلْيَقِين». بعد از تسلیم، به یقین متصل می شوی. بعدِ یقین، تصدیق می آورد. ما فکر می کنیم وقتی گفتیم « أَشْهَدُ أَنْ لا إِلَهَ إِلاَّ الله، أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسوُلُ الله»  تصدیق کردیم؟ تصدیق من با تصدیق امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف  فرق دارد. قبلاً مثالی زدم و گفتم یک دفعه من اینجا در اتاق در بسته می گویم روز است یا شب ، یکبار نه، من خودم می روم و می بینم که شب است، فرق دارد. تصدیق حقیقی، تازه بعد از یقین است. تصدیق حقیقی بعد از مشاهده است؛ بعد از حضور قلب است؛ بعد از وصل است. آن تشهدی که امام می گفت با تشهدی که من می گویم زمین تا آسمان فرق دارد. آن تشهدی که علماء بزرگ ما مثل مقام معظم رهبری، مثل آیت الله حسن زاده می گویند با گفتن من خیلی فرق دارد. قبلاً اشاره کریدم که عقل چند مرتبه داشت. عقل هیولانی، عقل بالفعل، عقل بالملکه، عقل مستفاد. عقل مستفاد یعنی مستقیماً از خدا می گیرند. عقل من بدبخت عقل هیولانی است؛ هنوز هیچ چیزی ندارم و اوّلِ کارهستم؛ ولی برای آنها عقل مستفاد است. هر چیزی که می گویند، وصل به وجه الله است؛ وصل به کرامت الله است. خدا را شکر که به ما این اهل بیت علیهم السلام را دادی، الحمدلله. این تصدیق خیلی تصدیق مهمی است.

فرق اقرار با تصدیق

پس  تسلیم می شود، یقین، بعد تصدیق. بعد تصدیق، اقرار می آورد. فرق اقرار با تصدیق چیست؟ اقرار یعنی تصدیق به صورتی قدرت و ظهور و بروز پیدا می کند که از آن فرد به دیگران هم سرایت می کند. اقرار یعنی این. می دانید که اقرار یعنی قرار. قرار یعنی ثابت شدن. برای همین می گویند «إقرارُ العُقَلا عَلی أنفُسِهِم جائِز». یعنی اقرار در نزد دیگران است؛ به دیگران هم سرایت می کند؛ تاثیر می گذارد روی دیگران. تصدیق در مرحله خودم است. ولی تصدیق چنان نفوذی پیدا می کند که به دیگران هم سرایت پیدا می کند. این می شود اسلام. اسلامی اسلام است، که به دیگران سرایت کند. یعنی چه به دیگران سرایت کند؟ طرف رفت محضر مقدس امیرالمؤمنین علیه السلام عرضه داشت یا امیرالمؤمنین، من خواهرزاده دارم وضع اش از نظر ایمانی خیلی خراب است، می خواهم فردا بیاورم نزد شما آدم اش کنید! فرمود: بیاور. فردای آن روز خواهر زاده اش را آورد. حضرت با اصحاب داشتند می رفتند که آن شخص هم از روبرو آمد، آقا یک نگاهی به او انداخت- این می شود تثبیت و نفوذ در دیگران- آن شخص  از کنار آقا رد شد یکدفعه دید دلش آشوب شد. شروع به گریه کرد. افتاد به دست و پای آقا، و شروع به بوسیدن کرد و می گفت آقا مرا ببخش، من غلط کردم. یا در داستان دیگری برای اذیت کردن امام موسی کاظمعلیه السلام فاحشه ای را آوردند، امام کاظمعلیه السلام یک نظر کرد، این فاحشه دائم گریه می کرد و می گفت: «سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ رَبُّنا و رَبُّ الْمَلَائِکَةِ وَ الرُّوح». این اقرار، نفوذ می کند در دیگران.

اَلْإِقْرَارَ هُوَ اَلْعَمَل

«وَ اَلْإِقْرَارَ هُوَ اَلْعَمَل». اگر مرتبۀ بعد از یقین، اقرار و تصدیق شد، عمل می آورد. ما می گوییم آقا می خواهم نماز شب بخوانم، می دانم  مستحب است، می دانم اگر بخوانم فقر برطرف می شود، مریضی هایم برطرف می شود، شب اوّل قبر، قبرم نورانی می شود، قبرم وسیع می شود، فشار قبرم از بین می رود؛ اینهمه خواص دارد، ولی نمی توانم بخوانم؛ چرا؟ برای این است که تصدیق ندارد؛ اقرار ندارد؛ یقین ندارد. برای این است که فقط ظاهر است. برای این است که با عشق همراه نیست. در مقابل وجه الله تسلیم نیست. باید تسلیم بشود در مقابل وجه الله. عمل یعنی این. این، تازه می شود عمل. اینجاست که این تسلیم و این اسلام، عمل می آورد. خوب دقت کنید، عمل را خلق می کند. یعنی وقتی باطن درست شد، عمل خلق می شود.

وَ اَلْعَمَلَ هُوَ اَلْأَدَاء

«وَ اَلْعَمَلَ هُوَ اَلْأَدَاء». عمل یعنی اَدا کردن. آیۀ شریفه چه قدر زیبا می فرماید که «تُؤَدُّوا الْأَمَانَاتِ إِلَى أَهْلِهَا[6]». امانت را به اهلش ادا کنند. در اسلام همۀ اینها هست، ما فکر می کنیم حالا چه کار کردیم، اگر برسیم شق القمر کردیم!  در این صورت تازه می رسی به امانتی که خدا در دلت گذاشته. وصل به وجه الله الاعظم و بروز تمام حقیقت اسلام در تک تک شما، این همان امانتی است که خدا در وجود ما گذاشته است. باید برویم به طرفش. باید امانتداری کنیم. اگر اینطور شد اَداء امانت کردیم و الّا اَداء نکردیم. چرا به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم می گویند محمد امین؟ چون پیغمبر تمام امانت هایی که در وجودش بود را بروز داد و از بین نبرد؛ ضایع نکرد؛ اسلام داشت؛ تسلیم شد؛ به یقین رسید؛ به حقیقة حق الیقین رسید؛ تصدیق کرد. اقرار کرد؛ عمل کرد؛ اَداء کرد. می گوید «أَشْهَدُ أَنَّكَ أَدَّيْتَ اَلَّذِي[7]». من شهادت می دهم تو اَداء کردی آن حقوق و وظایفی که خدا به گردنت گذاشته بود.

[1] – سورۀ نجم، آیات 3 و 4

[2] – کافی، جلد2، ص 45

[3] – این حدیث در بحارالانوار با اختلاف کمی از امام صادق(علیه السلام) روایت شده است. ج 89، ص 107

[4] – سورۀ یاسین، بخشی از آیۀ 12

[5] – جامعۀ کبیره

[6] – سورۀ نساء، بخشی از آیۀ 58

[7] – جنة الأمان الواقیة و جنة الإیمان الباقیة (المصباح)، ج 1، ص 437

الفصل الحادي و الأربعون في الزيارات، زيارة النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

دوست دارید به بحث ملحق شوید؟
نظرات خود را با ما در میان بگذارید!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *