بسم الله الرحمن الرحیم

بیانات حضرت آیت الله تقوایی حفظه الله تعالی
چهارشنبه87 – خلاصه شب بیستم و چهارم ماه مبارک رمضان 1440

 

معارف، ورزش روح است

        برای اینکه بدن و روحمان سالم باشد، باید ورزش کنیم. وقتی بدن که محل ظهور و محل تجلی روح است سالم باشد روح هم خیلی آسان تر، قوت و قدرت تجلی پیدا می کند. امّا این معارف خیلی بالاتر از ورزش است؛ اینها ورزش روح است. معارف، روح را سالم می کند. معارف، قلب را سالم می کند. معارف، سِرّ وجودی ما را روشن می کند؛ بلکه مراتب بالاتر، در مقام فناء و بقاء خفی و اخفا، حقیقت و آن ذات وجودی ما را نورانیت می دهد. سالمش می کند. درستش می کند. وقتی که درست شد آن وقت ظاهر هم درست می شود؛ لذا این یک امر ریشه ای است. البته اینها به این صورت نیست که حالا اوّل معرفتمان را درست کنیم و بدنمان را برای بعد بگذاریم ، و یا اینکه بدنمان را درست کنیم و معرفت را برای بعد برای بگذاریم ، نه؛ به موازات یکدیگر باید مشغول خودسازی هم باشیم. بالاخره ما إن شاءلله باید بر بدنمان تسلط پیدا کنیم؛ بر نفسمان تسلط پیدا کنیم. بر قلبمان تسلط پیدا کنیم. تسلط بر روحمان پیدا کنیم. و باید این راه را رفت. لذا این معارف از این جهت بسیار بسیار حائز اهمیت است و ریشه ای است.

جایگاه والای معرفت و حکمت

        در آن روایت مبارکه دارد که کسانی در عالم هستند نبی نیستند ولی مقامشان از انبیاء بالاتر است؛ شهید نیستند ولی از شهداء و صالحین و صدیقین مقامشان بالاتر است. اینها کسانی هستند که به معرفت و حکمت دست پیدا کرده اند. لذا ببینید این معارف چه قدر ارزش دارد. شکی در این نیست که همه ما داریم سیر وجودی مان را طی می کنیم. امّا یک دفعه می بینی خدا به یک نفر توفیق می دهد و او در همین دنیا به مراتب وجودی اش دست پیدا می کند. لذا ما باید هم معرفتمان را درست کنیم هم باید در عرفان عملی و نظری تلاش کنیم . اولاً معرفت خودش بالاترین عمل است. یعنی خودِ این عمل قلبی یک عمل حساب می شود؛ فقط معرفتِ ذهنی نیست. معرفت مثل علم حصولی نیست که یک علم ذهنی باشد، گرچه آن هم خودش یک عمل است ولی معرفت حضور و شهود و رفتن است؛ سیر و سلوک است. ولی همین عرفان نظری که خودش سلوک و عرفان عملی هست، یک عرفان عملی به معنی الاخص هم دارد. مثلاً شما روضه که می خوانی در واقع داری سیر عرفان عملی انجام می دهی. وقتی گریه می کنی سیر عرفان عملی انجام می دهی. پس ما باید هم عرفان عملی داشته باشیم هم عرفان نظری؛ هم اخلاق عملی و هم اخلاق نظری. در فقه هم همینطور است؛ هم تعبد علمی باید داشته باشیم و هم تعبد عملی. خیلی فرق است بین کسی که اجتهاداً به مسائل شرعی می رسد با کسی که تقلیداً می رسد. هردو خوب است ولی خُب آن که اجتهاداً می رسد مثل آقا، مثل مراجع، مثل امام، علمای بزرگمان، آنها خیلی از ما جلوتر هستند، خیلی قوی ترهستند. ما هم باید تلاش کنیم به آنها برسیم؛ زحمت بکشیم؛ نوکری کنیم. مهم این است که در راه باشیم. یعنی ما هم باید تعبّد تقلیدی مان را کم کم به تعبّد اجتهادی تبدیل کنیم. در این راه باید باشیم. دیگر بهانه هم ندارد. مثلاً کسی صبح سر کار می رود، شب هم بیاید درس طلبگی بگیرد. الآن همین حوزۀ ما هر ساعتی بخواهید برایتان درس می گذارند. با طلبه ها مباحثه کنید. کم کم بالا می روید. باید انسان کار کند؛ زحمت بکشد. خدا رحمتش کند امام راه را باز کرد. این انقلاب و این جمهوری اسلامی و این نظام اسلامی راه را باز کردند و لذا ما دیگر بهانه ای نداریم.

فرق اخباری با مجتهد

        فرق اخباری با مجتهد در این نیست که اخباری فقط روایات اهل بیت علیهم السلام را می گوید ولی مجتهد خودش اجتهاد می کند و نظر خودش را از روی عقل می گوید، فرقشان این نیست. بعضی ها فکر می کنند محدثین قول اهل بیت  علیهم السلام را می گویند و مجتهدین قول خودشان را می گویند؛ ولی این نیست. مجتهد یعنی کسی که با دلیل عقلی، با دلیل نقلی، با اجماع، با کتاب و با سنت، قول معصوم را به دست می آورد. اخباری هم می خواهد قول معصوم را بگوید ولی فرق قول اخباری با قول مجتهد این است که اخباری ها عقل را دیگر جزء ادلّه قرار نمی دهند. مشکلشان این است و این اشکال دارد. همان خدایی که قرآن را داده عقل را هم داده. «إِنَّ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حُجَّتَيْنِ حُجَّةً ظَاهِرَةً وَ حُجَّةً بَاطِنَةً فَأَمَّا الظَّاهِرَةُ فَالرُّسُلُ وَ الْأَنْبِيَاءُ وَ الْأَئِمَّةُ  وَ أَمَّا الْبَاطِنَةُ فَالْعُقُول[1]». مجتهد کسی است که با عقل به دستور خدا و رسول می رسد و الّا ما که باشیم که بخواهیم از خودمان چیزی بگوییم. معذرت می خواهم از محضر مجتهدینمان، از مراجع عظام؛ ما خاک پایشان هستیم ولی در مقابل اهل بیت علیهم السلام کسی نباید ابراز وجود کند. هر کس ابراز وجود کند زمین می خورد. می خواهد مجتهد باشد یا نباشد. که البته اگر ابراز وجود کند معلوم می شود مجتهد نیست. مجتهد واقعی می رسد به اینکه هرچه هست مال اهل بیت  علیهم السلام هست«إِنَّمَا يَعْرِفُ الْقُرْآنَ مَنْ خُوطِبَ بِه[2]‌». قرآن را مخاطبینش می فهمند. مخاطبینش چه کسانی هستند؟ چهارده معصوم، امام حسن عسکری، امام حسین، امام حسن علیهم السلام.

حقیقت اسلام، تسلیم بودن است

       می فرماید: «إنَّ الاسلام» اسلام چیست؟ «إنَّ» یعنی می خواهد بفرماید حقیقتش؛ حقیقت اسلام. به تحقیق که اسلام این است. همانا اسلام این است، این است و جز این نیست که اسلام این است. صد درصد اسلام این است؛ که اسلام «هو التسلیم»؛ اوّل تسلیم است. اوّل انسان باید تسلیم شود. دلش باید تسلیم شود. می گویند یک نفر بوده که اهل بیت علیهم السلام را ندیده بود، ولی هر چه از روایات اهل بیت علیهم السلام به او می رسید می گفت چقدر عالی است، حتما همینطور است و تسلیم می شد. آنقدر تسلیم بود اسمش را گذاشته بودند «کُلَیب تسلیم».خبرش را که برای آقا بردند حضرت فرمود: آفرین؛ «شیعَتُنا سِلم». شیعیان ما تسلیم حق هستند. خیلی خوب است انسان تسلیم حق باشد. حالا ممکن است یک بچه ای قائل به آن باشد. یک انسان بی سوادی قائل به آن حق باشد. یک انسان با سواد، مجتهد، مرجع، امام، هر کسی می خواهد باشد مهم این است که در مقابل حق انسان باید تسلیم باشد. این تسلیم اوّل کار است، و همین است که ما را به آخرِ کار هم می رساند. تسلیم را ما باید در دلمان درست کنیم. یعنی چه تسلیم را درست کنیم؟ یکی از موازین پانزده گانۀ امام برای عرفان این بود که با قدم نَفْس حرکت نکنیم. یعنی شرط سیر و سلوک این بود که با قدم نَفْس حرکت نکنید، با قدم حق حرکت کنید. این قدم نَفْس و قدم شیطان اکبر از آن اوّل با ما هست. باید تکلیفمان را با آن مشخص کنیم. منِ طلبۀ سال اوّل نشسته ام با دوستم دارم مباحثه می کنم، چون می خواهم به او غلبه کنم حالا هر چه می گوید زور می زنم حرف خودم را ثابت کنم. خُب اینطور نمی توانی بروی. نمی توانی حرکت کنی. از همان اوّل تا دیدی دوستت یک کلام حقی گفت بگو به به عجب چیز عالی ای گفتی. آن وقت خدا یک معنای بهتری هم در دلت می اندازد. حرفش را اوّل بگیر بعد اگر خواستی رد هم کنی رد کن. ما نمی خواهیم اصلاً بگیریم. تواضع نمی خواهیم بکنیم. تسلیم نیستیم.

فرق اسلام با تسلیم

        اسلام اوّلش تسلیم است. تسلیم با اسلام یک فرقی دارد. چرا امام می فرماید: «اسلام هو التسلیم»؟ ممکن است کسی بگوید تسلیم  همان اسلام است، و اسلام هم همان تسلیم است. خیر، این اسلام با آن تسلیم فرق دارد. اسلام باب افعال است اما تسلیم باب تفعیل است. تسلیم که باب تفعیل است اگر یادتان باشد دلالت بر کثرت می کند. یعنی اگر می خواهی به حقیقت اسلام که یک حقیقت بسیط و وحدانی است برسی باید در تک تک لحظات عمرت، در تک تک صفاتت، در تک تک خصوصیات ذاتی ات تسلیم بشوی. این تسلیم، کثرت است. در نَفَس نَفَس زدنت هم تسلیم باشی. نَفس بده که برایت نَفَس نَفَس بزنم. تسلیم نَفَس خدا بشوی. یک نَفَس از خدا بگیری و نَفَس نَفَس بزنی برای خدا.

سر تکرار کردن در اسلام

        تسلیم یعنی «تکرُرُ الاسلام». یعنی این اسلام باید مدام تکرر پیدا کند. این تکرر به چه دردی می خورد؟ این تکرری که بعضی ها می گویند چرا آنقدر تکرار می کنید. تکرار می کنی ندارد باباجان! اینها تکرار نیست. اولاً نفهمیدی شما؛ سالبه به انتفاء موضوع است؛ تکراری در کار نیست. معلوم می شود گوش و چشمت بسته است که فکر می کنی تکرار است. معلوم می شود خوابی. رودخانه ها را دیده اید انسان فکر می کند ساکن است؛ ولی وقتی یک میکروسکوپ بگذاری در هر آن میلیون ها ملکول دارد جابجا می شود. در ظاهر انسان می بیند ساکن است. الآن در ظاهر اینجا می بینیم نور ساکن است ولی این نور دارد با حرکت ذره ای با چه سرعتی حرکت می کند و دارد می آید؛ ما نمی بینیم و فکر می کنیم ساکن است. آیۀ قرآنش را هم برایتان بخوانم «بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدید[3]». هر لحظه دارید خلق جدید و لباس جدید می پوشید؛ خودتان نمی بینید. وجود ما اینگونه است. پس اولاً ما تکرار نداریم. «لا تکرار فی التجلی». ثانیاً این تکرار را به فرض اینکه با چشم معمولی نگاه کنیم و بگوییم تکرار هست، به فرض اینکه این تکرار باشد این تکرار خوب است و لازم است برای این که ما را برساند. شما اذان را نگاه کنید؛ اذان هر صبح و ظهر و شب دارد تکرار می شود. ولی مدام عشق انسان بیشتر می شود. روزی پانزده بار مستحب است اذان بگویی. باباجان تکرار عشق است. من نمی دانم چرا بعضی ها فقط بدی ها را می بینند! خصوصیت تکرار این است که توحید فعلی هست، که ریشۀ توحید صفاتی می شود؛ ریشۀ اخلاق می شود. شما مثلاً می خواهی شجاع باشی. ما معمولاً ترسوییم. حالا باید این ترسو بودن را دوا کنیم. چطور دوا کنیم؟ با تکرار. ملا احمد نراقی می فرماید: اگر ترسو هستی برای اینکه مداوایش کنی، هر دعوایی که می بینی بپر وسط! بالاخره دو تا می زنی، دو تا می خوری؛ ولی شجاع می شوی. ما در جوانی که باشگاه می رفتیم یک سری بودند همیشه لباس های رزمی شان روی دوششان بود و از این مبارزه به آن مبارزه، از این باشگاه به آن باشگاه می رفتند. قوی شده بودند. شجاع شده بودند. دستشان می شکست. پایشان می شکست؛ عین خیالشان هم نبود. لذا تکرار زنده می کند انسان را. یعنی اگر می خواهید صفت شجاعت در شما ایجاد شود باید با تکرار فعل ایجادش کنید.

[1] – کافی ، ج 1 ، ص 16

[2]وسائل الشيعه، ج27، ص185

[3] – سورۀ ق، بخشی از آیۀ 15

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

دوست دارید به بحث ملحق شوید؟
نظرات خود را با ما در میان بگذارید!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *