بسم الله الرحمن الرحیم

بیانات حضرت آیت الله تقوایی حفظه الله تعالی
دوشنبه 1398/03/13 – خلاصه شب بیستم و نهم ماه مبارک رمضان 1440

 


حکومت الله

در آیۀ مبارکه می فرماید: «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُم[1]». رسیدن به مقام، بی جهت و راحت حاصل نمی شود؛ بهشت را به بها دهند، نه به بهانه. عزت، اسمی از اسماء و صفات خداوند به معنای نفوذ کلمه و نفوذ قدرت در عالَم است. اینکه می گویند طرف نفوذ کلمه دارد یعنی قدرتش نافذ است؛ نورش همه جا را فرا می گیرد. توحید یعنی ما عزتِ نورِ خدا را در عالَم ببینیم. توحید یعنی نفوذ حکومت الله را در عالَم مشاهده کنیم. اینکه استادِ امام می فرمود: «بیایید مشرک شویم!»، برای این بود که ما همۀ اسباب را قبول داریم، غیر از خدای تبارک و تعالی. در روایت مبارکه قانونی هست که می فرماید: «أبَی الله أن یَجرِی الاُمورَ إلّا بِاَسبابِها[2]»؛ خداوند هر چیزی را با سببش جاری می کند. به عمل کار بر آید. زحمت و کار و تلاش می خواهد. بعد هم هر چیزی یک راهی دارد.

دست سبب سوزی

یک دست هست به نام دست سبب سوزی. دست سبب سوزی آن است که هیچ فاعلی از خودش فعلی ندارد. «وَ مَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَكِنَّ اللَّهَ رَمَى[3]». وقتی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از خودشان هیچ چیزی ندارند، دیگر وضعیت بقیه معلوم است. «إِنَّكَ لَا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْت[4]»؛ پیغمبر، تو نمی توانی هر که را دوست داری هدایت کنی؛ «وَلَكِنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَنْ يَشَاء[5]»؛ ولی خداوند هر کسی را بخواهد هدایت می‌کند. علت تامه خداست؛ عالَم چیزی از خودش ندارد. دست سبب سوزی خیلی اهمیت دارد؛ باید آن را حاکم ببینیم. در روایت می فرماید: علامت یقین آن است که به خاطر رضایت مخلوقات، معصیت خالق را نکنیم. چون ما عزت مخلوقات را می بینیم، نفوذ مخلوقات را می بینیم، نفوذ خدا را نمی بینیم؛ مرحوم امام خصوصیتش این بودکه سببی جزء خدا نمیدید. امام در عالَم نشان داد که هیچ کس جز خدا کاره ای نیست. «كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَه[6]». بله ما باید وظایفمان را انجام بدهیم؛ شکی در این نیست، اما مسئله اینجاست که باید به آن دست سبب سوزی اعتقاد داشته باشیم. ما مأمور به تکلیفیم، مأمور به نتیجه نیستیم.

بالاترین اسباب چیست؟

دست سبب سوزی خدا بالاترین اسباب است؛ بلکه سبب دیگری در مقابل او نیست. حالا اینجا یک نکته ای هست که پس چرا می گوید «لا عِزَّ أَعَزُّ مِنَ التَّقْوى»؟ اگر اینگونه است پس چرا می گوید انجام واجبات و ترک حرام است که کار می کند؟ جوابش این است که اولاً این به واسطۀ خواست و ارادۀ خودش است؛ ثانیاً بالاترین درجۀ تقوا یقین به احکم الحاکمین بودن خداست؛ یعنی یقین به ولایت الله که بالاترین درجۀ تقواست. خدمت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم عرضه داشتند: آقا جان حضرت عیسی روی آب راه می رفت! حضرت فرمودند: اگر یقینش بیشتر بود، روی هوا و آسمان راه می رفت! ما یک تقوا در علم عرفان داریم، یک تقوا هم در علم اخلاق. تقوای در علم عرفان با تقوای در علم اخلاق فرق دارد. تقوای در علم اخلاق فقط مرتبۀ تقوای عوام و بعد تقوای خواص را می گویند؛ یعنی انجام واجبات و ترک محرمات؛ انجام مستحبات و ترک مکروهات. ولی تقوای در عرفان تقوای اخص الخواص است؛ یعنی انسان ماسوی الله را ترک کند؛ یعنی ولایت الله. به عبارت دیگر اوجب واجبات الهیه، ولایت خداست.

قصۀ پیر مرد فقیر و گردنبند حضرت زهرا سلام الله علیها

نقل می کنند پیرمرد فقیری با لباسهای پاره وارد مسجد شد و خدمت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم عرضه داشت: یا رسول الله وضعیت من را می بینی که لباساهایم پاره است و از گرسنگی دارم می میرم! به دادم برس. آقا فرمودند: من هیچ چیزی ندارم. اصحاب هم گفتند ما هم چیزی نداریم. پیغمبر فرمودند: الآن می فرستمت در خانۀ کسی که همۀ کارهایت را درست کند. او را فرستاد خانۀ حضرت زهرا سلام الله علیها. پیغمبر نمی فرماید خانۀ امیرالمؤمنین می فرماید خانۀ حضرت زهرا سلام الله علیهما. بعد امیرالمؤمنین علیه السلام می فرمایند: زهرا جان با شما کار دارند. حضرت زهرا سلام الله علیها می فرمایند: «البَیتُ بَیتُکَ وَ الحُرَّةُ اَمَتُک[7]»؛ خانه متعلق به شماست و من هم به منزلۀ كنيز و خدمتگزار در خانۀ شما هستم. بعد آن پیرمرد وضعیت خود را شرح داد و گفت: یا بنت رسول الله رفتم مسجد، پیغمبر دسستشان خالی بود، گفتند خدمت شما بیایم؛ خانم یک گردنبندی را که به او هدیه داده بودند به پیرمرد دادند و فرمودند: إن شاءلله فرجی برای شما حاصل می شود. برگشت محضر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و عرضه داشت: من گرسنه ام ولی دختر شما گردنبند به من دادند! و گفتند که إن شاءلله فرجی برای شما حاصل می شود. حضرت شروع به گریه کردند و فرمودند: مگر می شود فرجی حاصل نشود؟ این را سیدۀ نساء عالمین مِنَ الاوَّلین وَالاخَرین داده؛ حتماً گشایشی می شود. بعد فرمودند: چه کسی حاضر است این گردنبند را بخرد؟ عمار یاسر بلند شد گفت: آقا من می خرم. پیغمبر به پیر مرد فرمودند: چه چیزی لازم داری؟ گفت: یک دست لباس و دیناری که شکم خود را سیر کنم. عمار گفت: من، هم این گردنبند را می خرم، هم غذا و لباس برایش تهیه می کنم و او را به خانه اش می رسانم و هم 200 درهم پول به او می دهم که آنجا بتواند زندگی اش را اداره کند. عمار بنده ای داشت به نام «سهم»؛ گفت یا رسول الله این گردنبند و این بنده را هم به شما می بخشم؛ پیغمبر گردنبد را به سهم (بنده) دادند و او را فرستادند خانۀ حضرت زهرا سلام الله علیها که گردنبند را به دست خانم برساند. رفت در را زد حضرت زهرا سلام الله علیها تشریف آوردند، گفت: این گردنبند را پیغمبر فرستاده. من هم یک عبد هستم؛ گفتند که عبد شما باشم. حضرت فرمودند: تو در راه خدا آزادی. این عبد خوشحال شد و شروع کرد به خندیدن. حضرت زهرا سلام الله علیها فرمودند چرا می خندی؟ گفت: این گردنبند، یک بنده را آزاد کرد، یک گرسنه را سیر کرد، یک برهنه را پوشاند، یک غریب را به خانه اش رساند، آخرش هم برگشت دست صاحبش. پس ببینید مُسبب الاسباب خداست.

انقلاب اسلامی؛ پشتیبانی خداوند

این اتفاق برای ما زیاد افتاده که وقتی یک کاری بخواهد بشود اگر خدا بخواهد بشود زمین و زمان هم بخواهند جلوی آن را بگیرند نمی توانند. و بر عکسش هم هست؛ اگر خدا چیزی را نخواهد، اگر تمام دنیا جمع بشوند نمی توانند کاری بکنند. قیام امام هم به همین شکل بود؛ انسان نگاه که می کند می بیند که محال است که کسی جز خدا این کار را بکند. امام هم وقتی که آمد هیچ چیزی نداشت. حتی یار هم نداشت. گفتند شما چگونه می خواهی قیام کنی؟ می گفت: سربازان من در گهواره اند. سال 57 غالباً جوان ها انقلاب کردند؛ کتانی هایشان را می پوشیدند می رفتند مدرسه بعد از کلاس می رفتند تظاهرات. همان جوانانی که سال 42 کودک بودند. پانزده سال طول کشید همین 16، 17 ساله ها قیام کردند. اینها انقلاب کردند. یا الآن ببینید تمام قدرت دنیا از جمله امریکا، اروپا و اسرائیل دارند با یمن و فلسطین می جنگند؛ ولی نمی توانند کاری از پیش ببرند؛ با اینکه پا برهنه اند و چیزی هم ندارند، ولی خداوند پشتیبان آنهاست.

إخبات

شخصی بود به نام  کُلَیب که اهل بیت علیهم السلام را ندیده بود، ولی هر چه از اهل بیت علیهم السلام می گفتند می گفت: چه قدر عالی فرمودند. اسمش را گذاشته بودند کُلیبِ تسلیم. وقتی ماجرا را برای امام صاق علیه السلام گفتند، حضرت فرمودند: رحمة الله علیه، آفرین. بعد فرمودند: «أتَدْرُونَ مَا التَّسْلِیم[8]»؟ می دانید تسلیم چیست؟ «هُوَ وَ اللَّهِ الْإِخْبَات»؛ به خدا قسم تسلیم، فروتنی است. «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحَاتِ وَأَخْبَتُوا إِلَى رَبِّهِم[9]». اخبات یعنی تسلیم. در روایت دارد بهترین حالت برای انسان آن است که در سجده و در حال گریه باشد. امام زین العابدین علیه السلام در سجده می گفتند: «اِلهي عُبَیْدُکَ بِفِنَائِکَ، فَقِیرُکَ بِفِنَائِکَ، مِسْکِینُکَ بِفِنَائِکَ، سَائِلُکَ بِفِنَائِکَ، یَسْأَلُکَ مَا لَا یَقْدِرُ عَلَیْهِ غَیْرُک[10]». اخبات یعنی ولایت به روح، سِرّ، نَفْس و جسمِ ما نفوذ کند و تمام ظاهر و باطن ما را پر کند. «اللّهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ إِخْباتَ الْمُخْبِتِين[11]»؛ خدایا، از تو خشوع و تسلیم خاشعان را درخواست می‌کنم.

قلۀ تقوا

قلۀ تقوا ولایت است؛ نه تنها قله، بلکه همه چیزِ تقوا ولایت است. ولایت، حَقیقَةُ العَمَل و تَمامُ العَمَل است. گل اگر شادابی دارد از ولایت است. شاعر در وصف امیرالمؤمنین علیه السلام می گوید: «ای به گل رنگ و بو، وَز تو بلبل نغمه گو». رنگ و بوی گل از تو است. بلبل اگر نغمه و زیبایی دارد از امیرالمؤمنین علیه السلام است. هر چه زیبایی در عالَم هست از مولاست. «أَنَا الْأَوَّلُ وَ أَنَا الْآخِر[12]». شما الآن الحمدلله یک ماه روزه گرفتید؛ چه کسی به شما یک ماه روزه داد؟ اگر فکر کنید خودتان یک ماه روزه گرفتید سخت در اشتباه هستید. ولایت الله به شما این روزه را داد. آن قدرتی را که پیدا کردید روزه بگیرید ولایت الله به شما داد. ما حواسمان به این نیست. قُرب فرائض که مقام ولایت الله است یعنی این دست بشود دست خدا؛ چشم بشود چشم خدا؛ گوش بشود گوش خدا؛ زبان بشود زبان خدا؛ یعنی دیگر خودش را نبیند؛ یعنی انسان همۀ عالم را در وجه الله فانی ببیند. در نتیجه اگر اینگونه شد، اگر ما نماز می خوانیم یا روزه می گیریم، یا حتی نَفَس هم که می کشیم برای ولایت الله است. بله کجی، سستی،  فشالت و کسالت اینها همه قید و بند و تعلق و محدودیت هاست؛ اینها امور عدمی است. امور عدمی مال ماست. «مَا أَصَابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ وَمَا أَصَابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِك[13]»؛ هر چه از خوبيها به تو مى‌رسد از خداست، و هرچه بدى به تو مى‌رسد از خود توست. لذا می فرماید: ما از شما فقط دو چیز می خواهیم؛ اوّل «شکر نعمت»؛ یعنی بدانی «لَا رَطْبٍ وَلَا يَابِسٍ إِلَّا فِي كِتَابٍ مُبِين[14]»؛ تمام نعمت های ظاهر و باطن از اوست. دوم اینکه «اقرار به گناه» کنید. بدانید که اگر نماز و روزه تان سیاهی و ظلمت دارد مال خودتان است؛ اگر روابط با خانواده تان سیاهی و ظلمت دارد مال خودتان است. نمازِ حاجت چرا حاجت می دهد؟ به خاطر اینکه خدا آن نماز را ذوالاثر کرده. آن فکری که بلند شوی و نماز بخوانی را هم خدا در فکرت انداخت. میرزا اسماعیل دولابی می گفت: در «لا حَولَ و لا قُوّةَ إلّا باللَّه»، «حَول» یعنی بدن، «قُوّة» هم یعنی نَفَسی که در آن هست؛ همه هم مال خداست.

ولایت الله به معنای صوفی گری نیست

اینکه گفته می شود ولایت الله ، یک وقت کسی فکر نکند که ما صوفی گری می کنیم و می گوییم که فقط «هو» راه عشق است و نماز را کنار بگذاریم! نخیر؛ باید عبدالله بشویم تا آن نماز اثر کند. باید عبد شویم. چگونه عبد شویم؟ تسلیم باشیم؛ واجبات و مستحبات انجام بدهیم و ترک حرام و مکروه کنیم. اینها لازم است. این است که انسان را عبد می کند. این خیال باطلی است که کسی به یقین برسد بدون تسلیم؛ کسی به یقین برسد بدون بِرّ؛ کسی به توحید برسد بدون اخلاق.  اینها خیال است. تا انسان تعبدش را درست نکند، اخلاقش را درست نکند، عقلش را درست نکند، فلسفه اش را درست نکند، عرفانش هم درست و کامل نمی شود.

عزت در تقواست

امیرالمؤمنین علیه السلام می فرمایند: «لاَ شَرَفَ أَعْلَى مِنَ اَلْإِسْلاَمِ وَ لاَ عِزَّ أَعَزُّ مِنَ اَلتَّقْوَى وَ لاَ مَعْقِلَ أَحْسَنُ مِنَ اَلْوَرَعِ وَ لاَ شَفِيعَ أَنْجَحُ مِنَ اَلتَّوْبَةِ وَ لاَ كَنْزَ أَغْنَى مِنَ اَلْقَنَاعَةِ وَ لاَ مَالَ أَذْهَبُ لِلْفَاقَةِ مِنَ اَلرِّضَى بِالْقُوت[15]». در این روایت هر چیزی جای خودش است. شرافت، اسلام. عزت، تقوا. مَعقَل، وَرَع. شفیع، توبه. گنج، قناعت. مال، رضا. هر چیزی یک حساب و کتابی دارد. بله مسبب الاسباب خداست، ولی ما باید کارمان را درست کنیم، تا مسبب الاسباب کارش را انجام بدهد. اینها همه جایگاه دارد. جایگاه آن باید حفظ شود. باید تقوایمان را درست کنیم. طرف نماز نمی خواند، می گوید جن زده می شوم! خُب معلوم است که جن زده می شوی. هر کاری می خواهد می کند آنوقت می گوید نمی دانم چرا شبها خواب ندارم! خُب کارمان را باید درست کنیم. باید رابطه مان را با خدا درست کنیم. «لا عِزَّ أَعَزُّ مِنَ التَّقْوى». نافذ تر از تقوا پیدا نمی کنید. دوای درد تقواست. خدمت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم عرضه داشت: آقا پول ندارم فرمودند: استغفار کن؛ آقا کار ندارم، فرمودند: استغفار کن؛ آقا وضع مالی ام خوب نیست تا ازدواج کنم، فرمودند: استغفار کن. انسان باید نَفَس خدایی پیدا کند.

وَرَع

«لاَ مَعْقِلَ أَحْسَنُ مِنَ اَلْوَرَع»؛ پناهی بالاتر از وَرَع وجود ندارد. مَعقَل یعنی پناهگاه. می دانید چرا می گوید وَرَع؟ چون چیزی که پناه ما از آتش جهنم است، وَرَع است؛ ترک حرام است. یعنی در تقوا آن چیزی که سپر و پناهگاه آتش جهنم است، وَرَع است. وَرَع یعنی ترک حرام و ترک شبهه ناک. علت اینکه به روزه می گویند سپر آتش جهنم، چون در آن وَرَع هست. لذا بالاترین عمل را در روایت مبارک فرمودند: «الْوَرَعُ عَنْ مَحَارِمِ اللَّه[16]»؛ پرهیز از حرام های الهی.

 

 

ویژگی های منحصر به فرد حضرت زهرا سلام الله علیها

هر کدام از ائمه و پیغمبران یک جهاتی دارند که در دیگری نیست. قدرتی که حضرت زهرا سلام الله علیها در ترک ماسوی الله دارند بی نظیر است؛ به صورتی که حقیر طبق روایات حتی از حضرت علی و از حضرت رسول علیهم السلام هم ندیدم. یکی از آنها این است که اگر غذایی در خانه داشتند، حضرت زهرا سلام الله علیها خودشان میل نمی کردند و می دادند به امیرالمؤمنین و امام حسن و امام حسین سلام الله علیهم اجمعین. دلیل این کار را می فرمودند: برای اینکه شما می روید بین مردم، باید صورتتان رنگ و رویی داشته باشد؛ امّا من در خانه هستم کسی من را نمی بیند. لذا در روایت دارد که حضرت وقتی در محراب خانه به عبادت می ایستاد، شکمشان به پهلو می چسبید! بعد خداوند به ملائکش می گفت ملائکه ببینید حبیبۀ من ایستاده دارد عبادت می کند. یک مطلب دیگری که از ایشان دیدم و در کسی ندیدم این است که مثلاً در مورد امیرالمؤمنین علیه السلام دارد که دو تا لباس خریدند؛ یکی که خوب تر بود را دادند به غلامش و دیگری را که پایین تر بود خودشان برداشتند؛ ولی در مورد حضرت زهرا سلام الله علیها می گویند وقتی در لباس عروسی بود، فقیری آمد و گفت: شما خاندان نبوت هستید به ما یک چیزی بدهید. حضرت چون چیزی نداشتند بدهند، لباس عروسی شان را عوض کردند و لباس کهنه پوشیدند و لباس نو را به فقیر دادند! نکتۀ دیگر اینکه وقتی روز قیامت می شود همه پیاده هستند، فقط یک نفر سواره است و آن هم حضرت زهرا سلام الله علیها است. خداوند می فرمایند: حبیبۀ من اوّل کسی که وارد بهشت می شود شما هستی. یعنی حتی جلوتر از پیغمبر و امیرالمؤمنین و انبیاء سلام الله علیهم اجمعین. اما حضرت زهرا سلام الله علیها وقتی که به طرف بهشت می خواهند بروند، به خداوند می فرمایند: تا شیعیانم را شفاعت نکنی داخل بهشت نمی شوم؛ خداوند می پذیرند. بار دوم می فرمایند: خدایا محبینم را هم شفاعت بفرما؛ خداوند قبول می کنند. بار سوم می فرمایند: خدایا هر کسی که به خاطر محبت من یک لقمه غذا یا یک جرعه آب به شیعیانم داده را هم می خواهم شفاعتشان کنی. خداوند می فرمایند: فاطمه جان به خاطر شما، هر سه دسته را بخشیدیم.

 

[1]–  سورۀ حجرات، بخشی از آیۀ 13

[2]–  مجمع البحرین ، ماده سبب

[3]–  سورۀ انفال، بخشی از آیۀ 17

[4]–  سورۀ قصص، بخشی از آیۀ 56

[5]–  همان

[6]–  سورۀ قصص، بخشی از آیۀ 88

[7]–  بحارالانوار، ج۴۳، ص۱۹۸

[8]–  کافی، ج 1، ص 391

[9]–  سورۀ هود، بخشی از آیۀ 23

[10]–  خدایا بنده تو، مسکین تو، فقیر تو، گدای درگاه تو، در آستانه خانۀ توست، از تو چیزی را می‌‌خواهد که از غیر تو برآورده نیست.

[11]–  دعای شب 30 ماه مبارک رمضان

[12]–  بحارالانوار، ج 39، ص347

[13]–  سورۀ نساء، بخشی از آیۀ 79

[14]– سورۀ انعام، بخشی از آیۀ 59

[15]–  نهج البلاغه، حکمت 371

لاَ شَرَفَ أَعْلَى مِنَ اَلْإِسْلاَمِ وَ لاَ عِزَّ أَعَزُّ مِنَ اَلتَّقْوَى وَ لاَ مَعْقِلَ أَحْسَنُ مِنَ اَلْوَرَعِ وَ لاَ شَفِيعَ أَنْجَحُ مِنَ اَلتَّوْبَةِ وَ لاَ كَنْزَ أَغْنَى مِنَ اَلْقَنَاعَةِ وَ لاَ مَالَ أَذْهَبُ لِلْفَاقَةِ مِنَ اَلرِّضَى بِالْقُوتِ وَ مَنِ اِقْتَصَرَ عَلَى بُلْغَةِ اَلْكَفَافِ فَقَدِ اِنْتَظَمَ اَلرَّاحَةَ وَ تَبَوَّأَ خَفْضَ اَلدَّعَةِ . وَ اَلرَّغْبَةُ مِفْتَاحُ اَلنَّصَبِ وَ مَطِيَّةُ اَلتَّعَبِ وَ اَلْحِرْصُ وَ اَلْكِبْرُ وَ اَلْحَسَدُ دَوَاعٍ إِلَى اَلتَّقَحُّمِ فِي اَلذُّنُوبِ وَ اَلشَّرُّ جَامِعُ مَسَاوِئِ اَلْعُيُوب.

[16]وسائل ‏الشیعة، ج 10، ص 314

بسم الله الرحمن الرحیم

بیانات حضرت آیت الله تقوایی حفظه الله تعالی
یک شنبه 1398/03/12 – خلاصه شب بیستم و هشتم ماه مبارک رمضان 1440

مُوتُوا قَبلَ اَن تمُوتُوا

بحث در مورد اشفاق و حفظ یقین از عارض بود؛ حفظ وقت از معارض. ماه مبارک یک وقت است؛ یک وقت، معارض نیاید آن را از بین ببرد. ما برای اینکه بتوانیم یقین را از معارض حفظ کنیم باید تمام مراتب یقین را فهمیده و علم به آن پیدا کنیم. یقضه ،اوّلین درجۀ سیر و سلوک است؛ ما هنوز خوابیم؛ بیدار نیستیم؛ در اوّلین درجه اش هم مانده ایم. خداوند إن شاءالله چشمان ما را طاهر کند و چشمی دهد که بتوانیم حقایق را مشاهده کنیم؛ بتوانیم معارضات حقایق را ببینیم و جلوی آنها را بگیریم و دفعشان کنیم. در روایت دارد که «مُوتُوا قَبلَ اَن تمُوتُوا[1]». بمیرید قبل از آنکه بمیرید. بیداری بعد از مرگ هم بالاخره خوب است ولی مسئله این است کار خیلی مشکل می شود. قیامت خیلی سخت است. می فرماید: از سعادت مرد این است که سختی های آخرت و عاقبتش را در دنیا به او نشان می دهند. ما این لیاقت را داریم؟ ما توانش را نداریم. خیلی سخت است. یک قطره از آتش جهنم، تمام دنیا و ما فیها را می سوزاند. خدا خودش به ما کمک کند.

شرافت اسلام

امیرالمؤمنین علیه السلام می فرمایند: «لاَ شَرَفَ أَعْلَى مِنَ الْإِسْلاَم[2]». شرافتی بالاتر از اسلام نیست. یا رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم می فرمایند: «الْإِسْلَامُ يَعْلُو وَ لَا يُعْلَى عَلَيْه[3]». اسلام برترین دین است و هیچ چیزی بالاتر از آن نیست. ببینید خداوند چه قدر عظمت دارد. آن وقت شیطان چه قدر قوی است که می آید به نظر ما می اندازد که اسلام چیزی نیست؛ می گوید حالا به رساله عمل کردی، کردی، نکردی هم نکردی! بعضی ها هم که می گویند دلت پاک باشد! یک شبهه ای هم می اندازند می گویند حالا شما فکر کردی مثلاً این چادری ها یا اینهایی که محاسن و انگشتر دارند همه خوبند؟ خُب بله ما کاری نداریم، بنده شناس خداست؛ ولی این اقل است. این اقل را که ما باید داشته باشیم. حالا یک نفر مثلاً بدحجاب است انسان حتماً نمی تواند بگوید جهنمی می شود؛ خدا ممکن است ببخشد او را؛ ولی نمی توانیم بگوییم کار حرام نمی کند. صد در صد کارش اشتباه و حرام است. احترام به شعائر دینی واجب است. یک سری چیزهایی هست که مستحب است ولی اگر انسان از روی بی اعتنایی انجام ندهد، حرام است. مثلاً آقایان می گویند نماز جماعت مستحب است ولی اگر کسی از روی بی اعتنایی و بی مبالاتی در نماز جماعت حاضر نشود می فرمایند حرام است. و بر مردم لازم است که با چنین کسی رفت و آمد نکنند، زن به او ندهند، زن از او نگیرند، معامله نکنند. بالاخره کسی که انگشتر و محاسن دارد احترام دارد. کسی که عبا، قبا و لباس دین دارد، احترام دارد.

کم نشمردن اعمال

در روایت دارد شما کمترین عمل بد را نیز کم نشمرید؛ همان ممکن است باعث چپ کردنتان شود. کمترین عمل خوب را هم کم نشمرید. «فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَه، وَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَه[4]». یک مثقال ذره ممکن است کفۀ ترازو را پایین ببرد یا برعکس بالا ببرد. مثقال ذرۀ، غبارهایی است که در آفتاب معلوم است؛ آن را عرب ها می گویند مثقال ذره. ما خیلی این چیزها را کوچک می شماریم. در روایت دارد عمار یک معامله کرده بود، گفته بود یک ماهه پولش را می آورم. حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم فرمودند: عمار عجب دلی داری تو! من نَفَسم وقتی پایین می رود نمی دانم بالا می آید یا نه. آنوقت تو وعدۀ یک ماه دیگر دادی! ما خیلی راحت می گیریم کارها را.

قناعت

«لاَ شَرَفَ أَعْلَى مِنَ اَلْإِسْلاَمِ وَ لاَ عِزَّ أَعَزُّ مِنَ اَلتَّقْوَى وَ لاَ مَعْقِلَ أَحْسَنُ مِنَ اَلْوَرَع[5]». پناه گاهی بالاتر و زیباتر از وَرَع و تقوا نیست. «وَ لاَ شَفِيعَ أَنْجَحُ مِنَ اَلتَّوْبَة». شفاعت کننده ای رساناتر و پوشاننده تر از توبه وجود ندارد. «لاَ كَنْزَ أَغْنَى مِنَ اَلْقَنَاعَة». گنجی بالاتر و ثروت انگیزتر از قناعت وجود ندارد. «وَ لاَ مَالَ أَذْهَبُ لِلْفَاقَةِ مِنَ اَلرِّضَى بِالْقُوت». هیچ مالی بالاتر از رضایت به آن چیزی که داری نیست. هیچ مالی بهتر از قناعت، بدبختی و فقر و نداری ات را از بین نمی برد؛ راضی باشید. ما فکر می کنیم بُرج و این چیزها به انسان ثروت می دهد. افرادی که بُرج و اینها دارند، هر چه پولدارتر می شوند نیازشان بیشتر می شود. الآن آمریکای بدبخت را ببینید؛ تشنۀ پول های مردم دنیاست. هر چه هم می خورد مگر سیر می شود؟! مثل معاویه لعنت الله علیه که هر چه می خورد سیر نمی شد. خدا لعنتشان کند.

 مبنای دین

در روایت هست که می فرماید: شرفی بالاتر از اسلام وجود ندارد. شرافت یعنی چه؟ مقام معظم رهبری حفظه الله فرمودند: امام در عرفان نظری، فلسفه، فقه و اصول، تفسیر و در همه چیز از همه بالاتر بود. مجموع اینها می شود اسلام. امام شرافتش از همه بیشتر بود. این را می گویند شرافت. لذا انقلاب اسلامی ما شرافت دارد به تمام انقلاب های دنیا. چون انقلاب ما بر پایۀ عرفان است. انقلاب ما بر پایۀ فقه و اصول است. انقلاب ما بر پایۀ اخلاق است. انقلاب ما بر پایۀ فلسفه و عرفان است. یعنی روح الله و روحانیت دارد. انقلاب ما بر پایۀ فلسفه است یعنی پایه و مبنای انقلاب اسلامی عقلانیت است. انقلاب ما بر پایۀ علم اخلاق است یعنی علم اخلاق، مبنای فرهنگی انقلاب اسلامی است. انقلاب ما بر پایۀ علم فقه است یعنی تعبد و تشرع، مبنای دین و انقلاب ماست.

[1] –  بحارالانوار، ج 72، ص 59

[2] –  حکمت 371

[3] –  من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 334

[4] –  سورۀ زلزال، آیات 7 و 8

[5] –  نهج البلاغه، ج1، ص 540

بسم الله الرحمن الرحیم

بیانات حضرت آیت الله تقوایی حفظه الله تعالی
شنبه 1398/03/11 – خلاصه شب بیستم و هفتم ماه مبارک رمضان 1440

تعریف حقیقی اشیاء

علماء منطق می گویند اصلاً نمی شود برای اشیاء تعریف حقیقی ارائه داد. راست هم می گویند؛ چون خصوصیت منطق این است که توانایی رسیدن به حقیقت اشیاء را ندارد. اینکه مولوی می گوید «پای استدلالیان چوبین بود پای چوبین سخت بی تمکین بود» چون علم حصولی است؛ ظاهری است. لذا نمی شود تعریف حقیقی کرد. خواجه نصیرالدین طوسی در اساس الاقتباسِ خود، که کتاب بی نظیری است می گوید:  تعریف اشیاء یا مُتِعَذِّر است یا متأثر است. یا خیلی سخت است یا اصلاً نمی شود. ولی صحیح آن این است که اصلاً نمی شود تعریف کرد. البته و صد البته آنکه می تواند تعاریف حقیقی نسبت به اشیاء ارائه بدهد فقط خداوند تبارک و تعالی است؛ چون بر عالم هستی احاطه دارد و هستی بخش اشیاء است، می تواند حقیقت اشیاء را بشناسد و بشناساند. و امیرالمؤمنین علیه السلام هم چون وجه الله است قدرت شناخت و شناساندن دارد«ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى، إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحی[1]»، چون اینها خاندان عصمت هستند؛ معصوم از خطا و سهو هستند و عصمت دارند، و حقایق تمام اشیاء در نزد اینهاست؛ «نَحنُ صَنائِعُ الله وَ الخَلقُ بَعدَ ذلک صَنائِعُنا». ما مخلوق خداییم و تمام عالم مخلوق ماست. ائمه، تنها کسانی هستند که می توانند تعریف حقیقی ارائه بدهند. در نتیجه اینکه امیرالمؤمنین علیه السلام می فرماید: «إِنَّ اَلْإِسْلاَمَ هُوَ اَلتَّسْلِيم[2]» یعنی حقیقت اسلام. یعنی می خواهد بگوید من می توانم حقیقت اسلام را برای شما تعریف کنم. امیرالمؤمنین علیه السلام می تواند حقیقت اشیاء را برای ما مشخص کند. لذا می فرماید: «إنَ اللهَ تَجَلّی لِعِبادِه فی کَلامه[3]». خدا تجلّی کرده است در قرآن برای عباد و بندگانش. خدا تجلّی کرده یعنی تمام حقایق عالَم را در قرآن بروز داده. لذا می فرماید: «وَكُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْنَاهُ فِي إِمَامٍ مُبِينٍ[4]». همه چیز در این کتابِ آشکار هست؛ و مبین هم هست. می دانید چرا مبین است؟ مبین یعنی اِبانه کننده؛ جدا کنندۀ بین حق و باطل. چرا جدا کنندۀ بین حق و باطل است؟ چون حقیقت را روشن کرده. چون روشن کرده که همه چیز در مقابل قرآن هیچ است. هیچ کلامی قدرت رسیدن به خدا و تعاریفی را که خدای تبارک و تعالی بیان کرده ندارد. اهل بیت علیهم السلام هم به خاطر اینکه مترجم قرآن هستند، حقیقت اشیاء را بیان می کنند. آنها چون عصمت دارند کلامشان کلام الله است؛ اراده شان ارادةُ الله است. «مَن أحَبَّکُم فَقَد أحَبَ الله، مَن أرادَکُم فَقَد أرادَ الله، مَن عَصاکُم فَقَد عَصَی الله[5]».

علامت یقین

در روایت دارد : کسی که یقین دارد، هیچ موقع کار بدی را به خاطر اینکه کوچک است انجام نمی دهد. از علامات یقین انسان مؤمن حقیقی این است که هیچ موقع نمی گوید فلان کار چیز خاصی نیست؛ مثلاً کار مکروهی است؛ نعوذبالله یک نگاه به نامحرم است؛ یا یک فیلم الکی است. خیر، این را نمی گوید. چرا؟ چون محضر خدا را می بیند. نگاه نمی کند آن مکروه است، نگاه می کند که دارد معصیت چه کسی را می کند. دارد با چه کسی مخالفت می کند. این برای  او یقینی است. چون یقین دارد، هر حکم شرعی ولو مکروه را، به خدا وصل می کند. وصل می کند به سِرّ. وصل می کند به باطن. وصل می کند به حقیقة الحقایق. وصل می کند به خدا. لذا همه چیز برایش ارزش دارد. از آن طرف فرمود از علامات یقین انسان کامل این است که هیچ کار خوب کوچکی را به خاطر اینکه کوچک است ترک نمی کند. انسان گاهی اوقات به مجالس عروسی که می رود، می بیند چه قدر بریز و بپاش می کنند، بعد هم همه را دور می ریزند. ولی بعضی ها خدا پدر و مادرشان را بیامرزد، تک تک چیزهایی که در سفره هست را جمع می کنند همه را می برند به یک مصرفی می رسانند؛ بعضی به کارگرها می دهند، بعضی به فقرا می دهند، بعضی ها خودشان مصرف می کنند. ذره ای نمی گذارند از بین برود. کار خوب ولو کوچک باشد وصل می شود به خداوند تبارک و تعالی. بعضی ها کوچکترین کار خوب را با تمام وجودشان انجام می دهدند، ولی آن که یقین ندارد، چون بین اشیاء و حقایق اشیاء انفصال قائل است از تخم مرغ دزدی به شترمرغ دزدی می رسد.

تصدیق حقیقی

می فرماید: «وَ اَلتَّسْلِيمَ هُوَ اَلْيَقِين». بعد از تسلیم، به یقین متصل می شوی. بعدِ یقین، تصدیق می آورد. ما فکر می کنیم وقتی گفتیم « أَشْهَدُ أَنْ لا إِلَهَ إِلاَّ الله، أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسوُلُ الله»  تصدیق کردیم؟ تصدیق من با تصدیق امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف  فرق دارد. قبلاً مثالی زدم و گفتم یک دفعه من اینجا در اتاق در بسته می گویم روز است یا شب ، یکبار نه، من خودم می روم و می بینم که شب است، فرق دارد. تصدیق حقیقی، تازه بعد از یقین است. تصدیق حقیقی بعد از مشاهده است؛ بعد از حضور قلب است؛ بعد از وصل است. آن تشهدی که امام می گفت با تشهدی که من می گویم زمین تا آسمان فرق دارد. آن تشهدی که علماء بزرگ ما مثل مقام معظم رهبری، مثل آیت الله حسن زاده می گویند با گفتن من خیلی فرق دارد. قبلاً اشاره کریدم که عقل چند مرتبه داشت. عقل هیولانی، عقل بالفعل، عقل بالملکه، عقل مستفاد. عقل مستفاد یعنی مستقیماً از خدا می گیرند. عقل من بدبخت عقل هیولانی است؛ هنوز هیچ چیزی ندارم و اوّلِ کارهستم؛ ولی برای آنها عقل مستفاد است. هر چیزی که می گویند، وصل به وجه الله است؛ وصل به کرامت الله است. خدا را شکر که به ما این اهل بیت علیهم السلام را دادی، الحمدلله. این تصدیق خیلی تصدیق مهمی است.

فرق اقرار با تصدیق

پس  تسلیم می شود، یقین، بعد تصدیق. بعد تصدیق، اقرار می آورد. فرق اقرار با تصدیق چیست؟ اقرار یعنی تصدیق به صورتی قدرت و ظهور و بروز پیدا می کند که از آن فرد به دیگران هم سرایت می کند. اقرار یعنی این. می دانید که اقرار یعنی قرار. قرار یعنی ثابت شدن. برای همین می گویند «إقرارُ العُقَلا عَلی أنفُسِهِم جائِز». یعنی اقرار در نزد دیگران است؛ به دیگران هم سرایت می کند؛ تاثیر می گذارد روی دیگران. تصدیق در مرحله خودم است. ولی تصدیق چنان نفوذی پیدا می کند که به دیگران هم سرایت پیدا می کند. این می شود اسلام. اسلامی اسلام است، که به دیگران سرایت کند. یعنی چه به دیگران سرایت کند؟ طرف رفت محضر مقدس امیرالمؤمنین علیه السلام عرضه داشت یا امیرالمؤمنین، من خواهرزاده دارم وضع اش از نظر ایمانی خیلی خراب است، می خواهم فردا بیاورم نزد شما آدم اش کنید! فرمود: بیاور. فردای آن روز خواهر زاده اش را آورد. حضرت با اصحاب داشتند می رفتند که آن شخص هم از روبرو آمد، آقا یک نگاهی به او انداخت- این می شود تثبیت و نفوذ در دیگران- آن شخص  از کنار آقا رد شد یکدفعه دید دلش آشوب شد. شروع به گریه کرد. افتاد به دست و پای آقا، و شروع به بوسیدن کرد و می گفت آقا مرا ببخش، من غلط کردم. یا در داستان دیگری برای اذیت کردن امام موسی کاظمعلیه السلام فاحشه ای را آوردند، امام کاظمعلیه السلام یک نظر کرد، این فاحشه دائم گریه می کرد و می گفت: «سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ رَبُّنا و رَبُّ الْمَلَائِکَةِ وَ الرُّوح». این اقرار، نفوذ می کند در دیگران.

اَلْإِقْرَارَ هُوَ اَلْعَمَل

«وَ اَلْإِقْرَارَ هُوَ اَلْعَمَل». اگر مرتبۀ بعد از یقین، اقرار و تصدیق شد، عمل می آورد. ما می گوییم آقا می خواهم نماز شب بخوانم، می دانم  مستحب است، می دانم اگر بخوانم فقر برطرف می شود، مریضی هایم برطرف می شود، شب اوّل قبر، قبرم نورانی می شود، قبرم وسیع می شود، فشار قبرم از بین می رود؛ اینهمه خواص دارد، ولی نمی توانم بخوانم؛ چرا؟ برای این است که تصدیق ندارد؛ اقرار ندارد؛ یقین ندارد. برای این است که فقط ظاهر است. برای این است که با عشق همراه نیست. در مقابل وجه الله تسلیم نیست. باید تسلیم بشود در مقابل وجه الله. عمل یعنی این. این، تازه می شود عمل. اینجاست که این تسلیم و این اسلام، عمل می آورد. خوب دقت کنید، عمل را خلق می کند. یعنی وقتی باطن درست شد، عمل خلق می شود.

وَ اَلْعَمَلَ هُوَ اَلْأَدَاء

«وَ اَلْعَمَلَ هُوَ اَلْأَدَاء». عمل یعنی اَدا کردن. آیۀ شریفه چه قدر زیبا می فرماید که «تُؤَدُّوا الْأَمَانَاتِ إِلَى أَهْلِهَا[6]». امانت را به اهلش ادا کنند. در اسلام همۀ اینها هست، ما فکر می کنیم حالا چه کار کردیم، اگر برسیم شق القمر کردیم!  در این صورت تازه می رسی به امانتی که خدا در دلت گذاشته. وصل به وجه الله الاعظم و بروز تمام حقیقت اسلام در تک تک شما، این همان امانتی است که خدا در وجود ما گذاشته است. باید برویم به طرفش. باید امانتداری کنیم. اگر اینطور شد اَداء امانت کردیم و الّا اَداء نکردیم. چرا به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم می گویند محمد امین؟ چون پیغمبر تمام امانت هایی که در وجودش بود را بروز داد و از بین نبرد؛ ضایع نکرد؛ اسلام داشت؛ تسلیم شد؛ به یقین رسید؛ به حقیقة حق الیقین رسید؛ تصدیق کرد. اقرار کرد؛ عمل کرد؛ اَداء کرد. می گوید «أَشْهَدُ أَنَّكَ أَدَّيْتَ اَلَّذِي[7]». من شهادت می دهم تو اَداء کردی آن حقوق و وظایفی که خدا به گردنت گذاشته بود.

[1] – سورۀ نجم، آیات 3 و 4

[2] – کافی، جلد2، ص 45

[3] – این حدیث در بحارالانوار با اختلاف کمی از امام صادق(علیه السلام) روایت شده است. ج 89، ص 107

[4] – سورۀ یاسین، بخشی از آیۀ 12

[5] – جامعۀ کبیره

[6] – سورۀ نساء، بخشی از آیۀ 58

[7] – جنة الأمان الواقیة و جنة الإیمان الباقیة (المصباح)، ج 1، ص 437

الفصل الحادي و الأربعون في الزيارات، زيارة النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله

بسم الله الرحمن الرحیم

بیانات حضرت آیت الله تقوایی حفظه الله تعالی
جمعه 1398/03/10 – خلاصه شب بیستم و ششم ماه مبارک رمضان 1440

حزب الله؛ جند الله

در دیداری که دانشجویان خدمت مقام معظم رهبری روحی فداه رفته بودند، حضرت آقا فرمودند: افراد خوبی را برای انتخابات مشخص کنید، یک گروه فرهنگی خوب را انتخاب کنید. معلوم می شود آقا خودش هم از اینها نا امید شده که به جوان ها فرمودند یک گروهی که حزب اللهی باشد، الهی باشد، خدایی باشد را انتخاب کنید. برای انتخابات یک کار فرهنگی خوب بکنید؛ این خیلی مهم است. احزاب باید التزام عملی به ولایت فقیه داشته باشند، تقوا داشته باشند، پاکیزگی داشته باشند، محل درآمدهایشان مشخص باشد، از اصل 44 نترسند. اگر اینها واقعاً خالص هستند بیایند اصل 44 را اجرا کنند. چرا اجرا نکردند؟ می دانید که بند ج اصل 44 چیست؟ «از کجا آورده ای؟». اگر به آن عمل شود خیلی چیز خوبی است. بیایند تقوایی را نگاه کنند. تقوایی خانه ای که داری را از کجا آوردی؟ اموال من را نگاه کنند، اموال نماینده های مجلس و اصلاح طلب ها و اصول گرا ها را هم نگاه کنند. ببینند از کجا آورده اند. من نمی خواهم بگویم همه شان بَد هستند؛ إن شاء الله خیلی هایشان خوب هستند؛ ولی مسئله این است که بعضی هایشان هم خوب نیستند و دیدیم که دستگیرشان کردند. حقیر عرضم این است، وقتی که می گویم حزب خدا، حزب الله، این در روایات ماست؛ «أَلَا إِنَّ أَوْلِيَاءَ اللَّهِ لَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُون[1]». بعد دارد «وَ حِزَب الله» بعد دارد «وَ جُندَ الله». در دعای روز سه شنبه هم «حزب الله» دارد، هم «جندالله» دارد، هم «اولیاء الله». «اَللّهُمَّ اجْعَلْنِي مِنْ جُنْدِكَ، وَ اجْعَلْنِي مِنْ حِزْبِكَ، وَ اجْعَلْنِي مِنْ أَوْلِيَائِكَ». این حرفی که مردم ما می گویند «حزب فقط حزب علی رهبر فقط سیدعلی» به خاطر این است که این ریشۀ روایی دارد، شعار نیست. اگر راه خدا را بروند ما دستشان را هم می بوسیم و نوکرشان هم هستیم. ما می گوییم راه خدا را بروید. ما می گوییم وضعیت مردم را از نظر اقتصادی بررسی کنند و به دادشان برسند.

زمین زدن نَفْس را باید تمرین کرد

ما باید تسلیم شدن را یاد بگیریم و تمرین کنیم. باید زمین زدن نَفْس را تمرین کنیم. امشب جایی بودیم می گفتند که دو چیز است که همیشه مردم را بدبخت کرده یکی مال و دارایی و دیگری شهوت است. گفتم نه، اتفاقا از همه اینها بدتر، در روایت دارد که مقام طلبی و منیّت است. ریشۀ شهوت، شکم، مال و دارایی و دنیاطلبی ها، منیّت و مقام طلبی است. این «من»وقتی که می آید، به خاطر شهوت، به خاطر شکم، حق برادران دینی اش را زیر پا می گذارد. اصلش آن «من» است. ولی انسان اگر «من» نداشته باشد حالا اگر شهوت هم داشته باشد از راه حلالش استفاده می کند. اگر غذا هم دوست داشته باشد از حد خودش تجاوز نمی کند؛ چون مقام طلب نیست و همان نان و پنیری را که دارد می خورد؛ حالا یک مقدار کمتر یا بیشتر ولی آن منیّت است که کار را خراب کرده. لذا در روایت مبارکه می فرماید: آخرین چیزی که از قلب مؤمن بیرون می رود جاه طلبی و مقام طلبی است. خوبیِ تسلیم این است که منیّت و جاه طلبی را زمین می زند. یک بار پسرم به من می گوید بابا برای من آب بیاور، به او می گویم فلان فلان شده به من می گویی برای من آب بیاور؟! یک بار می گویم چشم عزیز دلم، چیز دیگری نمی خواهی؟ آب را برایش می آورم. بعد بروم لیوان را بشویم، تمیز کنم، بگذارم سرجایش. او این ایثار را یاد می گیرد. اگر به او بگویم خودت بلند شو و آب بیاور به او کار کردن را یاد داده ام، خوب است؛ کار کردن را به او یاد داده ام تا کار کند، تنبل نباشد، ولی اگر این تصویر در ذهن او نقش ببندد که پدر و مادری داشته است که همه زندگی شان را برای او ایثار کرده اند، این هم بعدها برای بچه اش ایثار می کند. انسان ایثار و از خودگذشتگی را به او یاد دهد.

عاشق حق شدن بالاتر از تسلیم حق شدن است

اسلام را فرمودند یعنی تسلیم. این خیلی مهم است که حق طلبی در ما زنده شود. حق طلبی و تسلیم حق شدن نه، بلکه بالاتر از تسلیم حق شدن، راضی به حق بودن؛ نه بلکه بالاتر از رضایت به حق، عاشق حق بودن. انسان عاشق حق بشود. چقدر خوب است. می دانید فرق تسلیم حق شدن با عاشق حق شدن چیست؟ تسلیم اوّلین درجه است. فرق کسی که عاشق حق بشود با تسلیم این است که کسی که عاشق حق شود اگر تکه تکه اش کنند، تمام وجودش را بسوزانند و خاکسترش را به باد دهند، دست از حق برنمی دارد. عاشق اینگونه می شود. ولی ما حالا باید زحمت بکشیم تسلیم شویم. تسلیم می تواند از روی سنگینی و از روی خلاف میل باشد. البته این هم خوب است، ولی یک مرتبۀ ضعیف است. تسلیمی که از روی عشق باشد خیلی خوب است. این را ما باید در خودمان زنده کنیم. اگر ما حق را جزء وجود خودمان بدانیم دیگر نمی توانیم با آن مخالفت کنیم و عاشق آن می شویم و اگر تکه تکه مان هم کنند دست از حق برنمی داریم. الآن فلسطینی ها را  هر روز شهید می کنند، ولی باز هم دست از سرزمینشان برنمی دارند؛ چون فکر می کنند وطنشان، پاره تنشان هست، دست از آن برنمی دارند. لذا ما هم اگر بفهمیم که حقیقت حق، هستی بخش ماست، اگر بفهمیم وقتی با حق مخالفت کنیم در واقع توی گوش حقیقت خود سیلی می زنیم، اگر بدانیم که خودمان را ترور می کنیم- مقابله با حق یعنی ترور خودت- اینطور نمی شود دیگر، درست می شود. انسان تسلیم می شود؛ بلکه عاشق تسلیم شدن می شود. من فکر می کنم که اگر حقِ شما را بدهم فقط حق شما را داده ام، برای همین سختم است که حق شما را بدهم. فکر می کنم اگر حق شما را بدهم با حق من منافات دارد. ولی باید این را ببینم که اگر حق شما را بدهم در واقع حق خودم را اَدا کرده ام. می گوید مؤمن به حقیقت ایمان نمی رسد مگر اینکه آن چیزی که برای دیگران دوست دارد برای خودش هم دوست داشته باشد. معنایش یعنی اینکه حق شماها حق خودم است؛ من و شما نداریم. «وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْض[2]».

حق کوچ و بزرگ ندارد

یک نکتۀ جالبی خدمتتان عرض کنم؛ مثلاً شما الآن خواب هستی. یا نشسته ای داری سینه می زنی و ذکر می گویی و گریه می کنی. از همۀ اینها بالاتر به مجلس علم آمده ای که یک ساعت مذاکره علم بالاتر از دوازده هزار ختم قرآن است. همان شمایی که الآن دوازده هزار ختم قرآن برایت می نویسند، همان کسی هستی که در رختخواب می خواهی بخوابی، همان شخص هستی. منتها آن یک شأن ات است و این یک شأن دیگر. ولی هردو یک نفر بیشتر نیست. «النَّفسُ فی وَحدَتِهِ کُلُّ القُوا». ببینید امیرالمؤمنین علیه السلام چه می فرماید. ما معمولاً دأبمان اینطور است که مثلاً دوستم، پسرم، دخترم، خانمم، شوهرم و… ولی پاه را روی مورچه می گذاریم و الکی می کشیمش؛ خُب اشکال ندارد مورچه است.  ولی اگر بخواهد یک نفر را بزند و به ناحق بکشد می گویم چرا می خواهی بکشی، نمی گذارم. ولی برای امیرالمؤمنین علیه السلام فرقی بین کشتن یک نفر به ناحق و گرفتن غذای یک مورچه به ناحق، نیست. چرا؟ چون حق را دارد می بیند. لذا می گوید اگر تمام شرق و غرب دنیا را در کف دستم بگذارید، تا یک پَرِ کاه را به ناحق از دهان مورچه بگیرم، نمی گیرم. چون حق، حق است. چه پَرِ کاه در دهان مورچه باشد و چه قتل نفس باشد. بالاخره حق نباید زیر پا گذاشته شود. اگر مورچه ها به حق شما تجاوز کردند و به چیزهای توی خانه ات حمله کردند، خُب آنجا شما هم حمله کن و جلویشان بایست؛ ولی اگر حقِ شما را نخوردند شما هم حقشان را نخور. آن روایت مبارکه هست که رفتند محضر امیرالمؤمنین علیه السلام گفتند: آقا این مورچه چیست؟ خدا بیکار بوده مورچه را آفریده؟! حضرت فرمودند: مورچه هم وقتی به انسان ها می رسد می گوید خدایا این غول کیست که آفریدی! راست هم می گویند! می خواهم عرض کنم بالاخره عالَم تجلّی گاه خداست؛ بزرگ و کوچک ندارد. حق باید اقامه شود. نگو حالا فلان کار مکروه است و اشکال ندارد! بله، یک دفعه می گویی فلان کار مکروه است ولی من حال ترک آن را ندارم؛ خُب من حالش را ندارم، آن اشکالی ندارد. حالش را نداریم خودمان را درست کنیم. ولی دیگر حق نداری نماز واجبت را بگویی حالش را ندارم. امیرالمؤمنین علیه السلام می فرمایند: پای واجبات و ترک حرام که به میان آمد باید انجام دهی و مکلّف هستی. در مورد مستحبات و مکروهات می توانی بگویی حالش را ندارم ولی حق نداری بگویی این مستحب چیزی نیست، حکم خدا را حق نداری کوچک بشمری. شخصی خدمت امام جعفر صادق علیه السلام رفته گفت: یک موشی،  تابستان در خُمرۀ روغن ما افتاده، اشکال ندارد موش را کنار بیندازیم و بقیه اش را استفاده کنیم؟ حضرت فرمودند: اگر تابستان باشد باید همۀ آن را دور بریزی؛ اگر زمستان باشد و روغن جامد باشد موش و اطرافش را بردار. بعد گفت: آقا مگر موش هم چیزی است؟ موش که دیگر چیزی نیست. آقا فرمودند: «إنَّکَ لَم تَستَخِف بِالفَعرَ وَ لکنَّ استَخفَفتَ بِالله». تو موش را کوچک نشمردی، تو خدا را کوچک شمردی. پس ما باید به خودمان یاد بدهیم که تسلیم حق باشیم. کار نداشته باشیم به اینکه کوچک است یا بزرگ.

[1] – سورۀ یونس، بخشی از آیۀ 62

[2] – سورۀ توبه، بخشی از آیۀ 71

بسم الله الرحمن الرحیم

بیانات حضرت آیت الله تقوایی حفظه الله تعالی
پنج شنبه 1398/03/09 – خلاصه شب بیستم و پنجم ماه مبارک رمضان 1440

لازمۀ اسلام ترک ما سوی الله است

امیرالمومنین علیه السلام می فرمایند: «إِنَّ اَلْإِسْلاَمَ هُوَ اَلتَّسْلِيم[1]». اوّلین مرتبۀ اسلام تسلیم است؛ که قلب باید تسلیم شود. در واقع با این تسلیم شدن در همین مرتبه، نقش تَرک در اسلام تعریف می شود؛ این یعنی چه؟ یعنی لازمۀ اسلام، ترک محرمات است. لازمۀ اسلام، ترک ما سوی الله است. تسلیم یعنی انسان ما سوی الله را ترک کند. یعنی حرام را ترک کند. یعنی شبهه ناک را ترک کند. یعنی مکروهات را ترک کند. یک تسلیم اجمالی داریم که خیلی مهم است. اثر آن این هست که خون را محترم می کند؛ مال را محترم می کند؛ بدن را از نجاست پاک می کند. ببینید این اسلام چه قدر مهم است. مرتبۀ اجمالی اسلام فقط بدن را طاهر و از نجاست خارج می کند. این اسلام چه قدر اهمیت دارد. لذا در آن روایت مبارکه دارد که: «ما هُقِنَ بِهِ الدِّماء وَ حَلَّ بِهِ النِّکاح». اثر اسلام در مرتبۀ اوّلیه اش این هست که خون حفظ می شود و می شود با آن ازدواج کرد. شخص تا زمانی که مسلمان نیست حق ازدواج با مسلمان را ندارد.لازمۀ اسلام ترک ما سوی الله است

مراتب یقین

        «وَ اَلتَّسْلِيمَ هُوَ اَلْيَقِين[2]». می فرماید تسلیم یقین است. اگر تسلیم ما به نهایت خودش برسد به یقین دست پیدا می کنیم. اوّلاً سؤال: یقین چیست؟ یک مرتبۀ یقین، علم الیقین است. اینکه به همه چیزعلم پیدا کنیم. مرتبۀ دوم، عین الیقین است. به حقیقتش علم حضوری پیدا کنیم. علم حضوری با علم حصولی فرق دارد؛ علم حصولی هم خوب است ولی ظریف ترین، رقیق ترین و پایین ترین مرتبه یقین می شود علم حصولی و علم ظاهری ای که ما می خوانیم. ولی باید به مرحله عین برسد؛ به مرحله معاینه برسد. سومین مرتبه حق الیقین است؛ به حقیقت آن اشیاء هم دست پیدا کنیم. چهارمین مرتبه حقیقة حق الیقین است. یعنی در آن ذاتی که این حقیقت را به این اشیاء داده، انسان فانی شود؛ یعنی در نور خدا. اینکه می فرماید تسلیم یعنی یقین، یعنی با هر حکم شرعی باید به خدا وصل بشویم و این شدنی است. الآن شما نماز را نگاه کنید؛ رکوع که می روید می گویید «سُبحانَ رَبّی العَظیمِ وَ بِحَمدِه». عظیم یعنی چه؟ یعنی در عرض عالم هر جایی که بروی حکومت خداست و پرورش دهندۀ آنجا خداست. هر جای عالم که برویم آنجا حکومت خداست؛ یعنی با خدا ارتباط دارد.

ارزش علوم انسانی

        امروز فرمایشات مقام معظم رهبری حفظه الله را نسبت به اساتید و هیئت های علمی ای که به دیدنشان آمده بودند را می خواندم، نکته خوبی که می فرمودند این بود که: من سفارش می کنم، اگر به طرف علوم انسانی بروید می توانید چیزهایی را که کشف نشده کشف کنید. الآن شما فقط دنبال اختراعاتی که دیگران کرده اند و اکتشافاتی که  کرده اند می روید و فقط در همان ها جستجو می کنید ولی اگر رفتی دنبال حکمت، رفتی دنبال حکمت متعالیه، رفتی دنبال فلسفه اشراق، رفتی دنبال حکمت مشاء، رفتی دنبال عرفان، اگر رفتی دنبال علوم انسانی، رفتی دنبال اخلاق، اگر دنبال اینها رفتی خدا به تو قدرت و بینشی می دهد که می توانی چیزهایی که دیگران کشف نکرده اند را کشف کنی. الآن دورۀ ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف است، تا زمان ظهور امام زمانعجل الله تعالی فرجه الشریف فقط دو حرف علم کشف می شود، إن شاء الله آقا که تشریف بیاورند بیست و پنج حرف دیگر علم هم کشف می شود. تازه اوّلش است. مردم ایران دارند این علوم را در دست می گیرند. رهبر ما شکر خدا، به این مسئله بینش پیدا کرده و بینش آن را دارد که ریشۀ علوم به دست ما باید حل شود؛ و این در روایات و در آیات قرآن است؛ «فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَه[3]». قوم سلمان فارسی که اگر علم در ثریا باشد به آن دست پیدا می کنند.

 

یقین، تصدیق است

        «و الیقین هو التصدیق». وقتی انسان تصدیق حقیقی می کند، که با چشمش ببیند. یک دفعه شما در خانه و اتاقی نشسته ای که اصلاً به بیرون راه نداری، نمی دانی روز است یا شب؛ از روی ساعت نگاه می کنی و می گویی روز است. ولی یک دفعه می روی خورشید را می بینی و می گویی روز است. کدامش تصدیق است؟ دومی تصدیق است. همانا تصدیق حقیقی بعد از شهود نور ولایت و بعد از شهود وجه الله است. آن تصدیق، تصدیق درستی است. یک مثال برایتان بزنم. آیا وقتی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم در نمازش می گوید «أشهد أن لا إله إلا الله» با اینکه ما بگوییم یکی است؟ پیغمبر دارد تصدیق می کند، ما هم داریم تصدیق می کنیم. ولی کدام تصدیق واقعی است؟ به قول امام که می فرمود: من اصلاً دو رکعت نماز برای خدا نخواندم. امامی که مرکز شهود بود، آنهمه مکاشفات داشت؛ اصل قیام اسلامی و انقلاب اسلامی، همه را دیده بود و مکاشفه کرده بود، یک ذره شک نداشت، ولی می فرمود من دو رکعت نماز برای خدا نخواندم. چون نمازی که امیرالمؤمنین علیه السلام می خواند با نمازی که ما می خوانیم فرق دارد، تصدیقی که امیرالمؤمنین علیه السلام می کند با تصدیقی که ما می کنیم خیلی فرق دارد.

افکار ائمه اعمال هستند

        این چند شب، حقیر دو سه بار تذکر داده ام که شب قدر رفتنی نیست که نیست. بعضی ها فکر می کنند شب قدر رفت، نخیر شب قدر آمد. مثلاً اگر الآن بیست سالت است، بیست تا شب قدر داری، اینها روی هم آمده و نورانیت و روحانیت شما بیشتر شده. فکر خیلی مهم است. «إنَّ الاَفکار أئمة الاَعمال»؛ فکر امام عمل است. اگر فکرمان را درست نکنیم، عمل ما هم از بین می رود. اگر من فکر کنم بله، دیگر ماه مبارک رفت، خُب می رود دیگر؛ دوباره می روم سراغ یللی تللی و دوباره زمین می خورم. ولی اگر بگویم نَه، شب قدر همیشه با من است؛ اگر مثلاً تا حالا پنجاه تا شب قدر داشته ام و الآن شده پنجاه و یکی، خدا یک پله من را بالاتر برده. و این با من هست تا سال دیگر؛ و من را رها نمی کند. مثلاً وقتی کسی نماز لیلة الرغائب را می خواند این با او هست تا روز قیامت. بعد در تمام مواقف قیامت نماز لیلة الرغائب بالای سر این فرد سایه می اندازد، تمام مشکلات را از او دور می کند. شب قدر از نماز لیلة الرغائب خیلی بالاتر است. می دانید که نماز لیلة الرغائب در اوّلین شب جمعۀ ماه رجب خوانده می شود. ماه رجب کجا و ماه مبارک رمضان کجا. شب لیلة الرغائب کجا و شب قدر کجا. شب قدر خیلی بالاتر است. لذا می خواهم عرض کنم یقینتان را از دست ندهید. معرفتتان را از دست ندهید. فکر نکن رفت. مثلاً ما می رویم کربلا، بعد که ازکربلا می آییم می گوییم ای بابا از دستمان رفت! نه باباجان این در وجودت همیشه هست. امسال اربعین اگر رفتی کربلا این در وجودت می ماند. هر وقت می خواهی یک عبادت درست و حسابی انجام بدهی بروز پیدا می کند و با شما هست. شیطان نمی گذارد که انسان آن عمل راببیند.

اقرار چیست؟

        «و التصدیق هو الاقرار». حالا اقرار یعنی چه؟ می گوید اسلام یعنی تسلیم، تسلیم یعنی یقین، یقین یعنی تصدیق. تصدیق ما چون الکی است، تصدیق نمی شود. مدام در ذهنمان دچار شک می شویم. ولی می گوید اگر تصدیقی از روی شهود باشد، اگر تصدیقی از روی معرفت باشد، اگر تصدیقی از روی حق الیقین و حقیقة حق الیقین باشد، این دیگر تثبیت می شود. دیگر ذره ای تزلزل در دلت راه پیدا نمی کند. مرحوم امام را ببینید چه ایمانی داشت. چه حقیقة حق الیقینی داشت. این را می گویند حقیقة حق الیقین. این را می گویند تصدیق. این را می گویند تثبیت. این در مورد اصحابش است و نه خودش، در آن روایت مبارکه از امام کاظم علیه السلام هست که می فرماید: اصحابی دارد که قلب هایشان مثل پاره های آهن مستحکم است؛ ذرّه ای تزلزل ندارند. شما شهید حججی ها و شهید فهمیده ها و شهید باکری ها و شهید بهشتی ها را نگاه کنید، ببینید چه اصحابی هستند، حالا خود امام را هم ببینید. آن زمانی که هیچ یاوری نداشت، آن زمانی که شاه تا دندان مسلح بود و اطرافیانش همه مسلح بودند و همه چیز دست آنها بود، در قم دستگیرشان کردند تا به تهران منتقل کنند، ساواکی ها می ترسیدند که یک دفعه حزب اللهی ها حمله کنند. امّا امام به آنها دلداری می داد. می گفت نترسید چیزی نمی شود! چه بوده این نور مقدس. آن زمان به شاه ملعون می گفت، این کارها را نکن، من در دهانت می زنم. ببینید این اقرار چگونه است. اقرار داریم تا اقرار. من هم ممکن است اقرار کنم مسلمان هستم ولی اقرار واقعی برای امام است که با تمام هستی اش دارد اقرار می کند. برای همین است که امیرالمؤمنین علیه السلام می گویند من برای شما تعریفی از اسلام می دهم که تا حالا هیچ کس نداده باشد. این را می گویند اسلام. حالا ما تا قبل از اینکه این روایت را بخوانیم می گفتیم اسلام یعنی فقط بگویی «أشهد أن لا إله إلا الله». من هم خودم  همین را می گفتم. ولی ببینید چه کار کرده.

….

[1] – کافی، جلد2، ص 45

[2] – همان

[3] – سورۀ مائده، بخشی از آیۀ 54

بسم الله الرحمن الرحیم

بیانات حضرت آیت الله تقوایی حفظه الله تعالی
چهارشنبه87 – خلاصه شب بیستم و چهارم ماه مبارک رمضان 1440

 

معارف، ورزش روح است

        برای اینکه بدن و روحمان سالم باشد، باید ورزش کنیم. وقتی بدن که محل ظهور و محل تجلی روح است سالم باشد روح هم خیلی آسان تر، قوت و قدرت تجلی پیدا می کند. امّا این معارف خیلی بالاتر از ورزش است؛ اینها ورزش روح است. معارف، روح را سالم می کند. معارف، قلب را سالم می کند. معارف، سِرّ وجودی ما را روشن می کند؛ بلکه مراتب بالاتر، در مقام فناء و بقاء خفی و اخفا، حقیقت و آن ذات وجودی ما را نورانیت می دهد. سالمش می کند. درستش می کند. وقتی که درست شد آن وقت ظاهر هم درست می شود؛ لذا این یک امر ریشه ای است. البته اینها به این صورت نیست که حالا اوّل معرفتمان را درست کنیم و بدنمان را برای بعد بگذاریم ، و یا اینکه بدنمان را درست کنیم و معرفت را برای بعد برای بگذاریم ، نه؛ به موازات یکدیگر باید مشغول خودسازی هم باشیم. بالاخره ما إن شاءلله باید بر بدنمان تسلط پیدا کنیم؛ بر نفسمان تسلط پیدا کنیم. بر قلبمان تسلط پیدا کنیم. تسلط بر روحمان پیدا کنیم. و باید این راه را رفت. لذا این معارف از این جهت بسیار بسیار حائز اهمیت است و ریشه ای است.

جایگاه والای معرفت و حکمت

        در آن روایت مبارکه دارد که کسانی در عالم هستند نبی نیستند ولی مقامشان از انبیاء بالاتر است؛ شهید نیستند ولی از شهداء و صالحین و صدیقین مقامشان بالاتر است. اینها کسانی هستند که به معرفت و حکمت دست پیدا کرده اند. لذا ببینید این معارف چه قدر ارزش دارد. شکی در این نیست که همه ما داریم سیر وجودی مان را طی می کنیم. امّا یک دفعه می بینی خدا به یک نفر توفیق می دهد و او در همین دنیا به مراتب وجودی اش دست پیدا می کند. لذا ما باید هم معرفتمان را درست کنیم هم باید در عرفان عملی و نظری تلاش کنیم . اولاً معرفت خودش بالاترین عمل است. یعنی خودِ این عمل قلبی یک عمل حساب می شود؛ فقط معرفتِ ذهنی نیست. معرفت مثل علم حصولی نیست که یک علم ذهنی باشد، گرچه آن هم خودش یک عمل است ولی معرفت حضور و شهود و رفتن است؛ سیر و سلوک است. ولی همین عرفان نظری که خودش سلوک و عرفان عملی هست، یک عرفان عملی به معنی الاخص هم دارد. مثلاً شما روضه که می خوانی در واقع داری سیر عرفان عملی انجام می دهی. وقتی گریه می کنی سیر عرفان عملی انجام می دهی. پس ما باید هم عرفان عملی داشته باشیم هم عرفان نظری؛ هم اخلاق عملی و هم اخلاق نظری. در فقه هم همینطور است؛ هم تعبد علمی باید داشته باشیم و هم تعبد عملی. خیلی فرق است بین کسی که اجتهاداً به مسائل شرعی می رسد با کسی که تقلیداً می رسد. هردو خوب است ولی خُب آن که اجتهاداً می رسد مثل آقا، مثل مراجع، مثل امام، علمای بزرگمان، آنها خیلی از ما جلوتر هستند، خیلی قوی ترهستند. ما هم باید تلاش کنیم به آنها برسیم؛ زحمت بکشیم؛ نوکری کنیم. مهم این است که در راه باشیم. یعنی ما هم باید تعبّد تقلیدی مان را کم کم به تعبّد اجتهادی تبدیل کنیم. در این راه باید باشیم. دیگر بهانه هم ندارد. مثلاً کسی صبح سر کار می رود، شب هم بیاید درس طلبگی بگیرد. الآن همین حوزۀ ما هر ساعتی بخواهید برایتان درس می گذارند. با طلبه ها مباحثه کنید. کم کم بالا می روید. باید انسان کار کند؛ زحمت بکشد. خدا رحمتش کند امام راه را باز کرد. این انقلاب و این جمهوری اسلامی و این نظام اسلامی راه را باز کردند و لذا ما دیگر بهانه ای نداریم.

فرق اخباری با مجتهد

        فرق اخباری با مجتهد در این نیست که اخباری فقط روایات اهل بیت علیهم السلام را می گوید ولی مجتهد خودش اجتهاد می کند و نظر خودش را از روی عقل می گوید، فرقشان این نیست. بعضی ها فکر می کنند محدثین قول اهل بیت  علیهم السلام را می گویند و مجتهدین قول خودشان را می گویند؛ ولی این نیست. مجتهد یعنی کسی که با دلیل عقلی، با دلیل نقلی، با اجماع، با کتاب و با سنت، قول معصوم را به دست می آورد. اخباری هم می خواهد قول معصوم را بگوید ولی فرق قول اخباری با قول مجتهد این است که اخباری ها عقل را دیگر جزء ادلّه قرار نمی دهند. مشکلشان این است و این اشکال دارد. همان خدایی که قرآن را داده عقل را هم داده. «إِنَّ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حُجَّتَيْنِ حُجَّةً ظَاهِرَةً وَ حُجَّةً بَاطِنَةً فَأَمَّا الظَّاهِرَةُ فَالرُّسُلُ وَ الْأَنْبِيَاءُ وَ الْأَئِمَّةُ  وَ أَمَّا الْبَاطِنَةُ فَالْعُقُول[1]». مجتهد کسی است که با عقل به دستور خدا و رسول می رسد و الّا ما که باشیم که بخواهیم از خودمان چیزی بگوییم. معذرت می خواهم از محضر مجتهدینمان، از مراجع عظام؛ ما خاک پایشان هستیم ولی در مقابل اهل بیت علیهم السلام کسی نباید ابراز وجود کند. هر کس ابراز وجود کند زمین می خورد. می خواهد مجتهد باشد یا نباشد. که البته اگر ابراز وجود کند معلوم می شود مجتهد نیست. مجتهد واقعی می رسد به اینکه هرچه هست مال اهل بیت  علیهم السلام هست«إِنَّمَا يَعْرِفُ الْقُرْآنَ مَنْ خُوطِبَ بِه[2]‌». قرآن را مخاطبینش می فهمند. مخاطبینش چه کسانی هستند؟ چهارده معصوم، امام حسن عسکری، امام حسین، امام حسن علیهم السلام.

حقیقت اسلام، تسلیم بودن است

       می فرماید: «إنَّ الاسلام» اسلام چیست؟ «إنَّ» یعنی می خواهد بفرماید حقیقتش؛ حقیقت اسلام. به تحقیق که اسلام این است. همانا اسلام این است، این است و جز این نیست که اسلام این است. صد درصد اسلام این است؛ که اسلام «هو التسلیم»؛ اوّل تسلیم است. اوّل انسان باید تسلیم شود. دلش باید تسلیم شود. می گویند یک نفر بوده که اهل بیت علیهم السلام را ندیده بود، ولی هر چه از روایات اهل بیت علیهم السلام به او می رسید می گفت چقدر عالی است، حتما همینطور است و تسلیم می شد. آنقدر تسلیم بود اسمش را گذاشته بودند «کُلَیب تسلیم».خبرش را که برای آقا بردند حضرت فرمود: آفرین؛ «شیعَتُنا سِلم». شیعیان ما تسلیم حق هستند. خیلی خوب است انسان تسلیم حق باشد. حالا ممکن است یک بچه ای قائل به آن باشد. یک انسان بی سوادی قائل به آن حق باشد. یک انسان با سواد، مجتهد، مرجع، امام، هر کسی می خواهد باشد مهم این است که در مقابل حق انسان باید تسلیم باشد. این تسلیم اوّل کار است، و همین است که ما را به آخرِ کار هم می رساند. تسلیم را ما باید در دلمان درست کنیم. یعنی چه تسلیم را درست کنیم؟ یکی از موازین پانزده گانۀ امام برای عرفان این بود که با قدم نَفْس حرکت نکنیم. یعنی شرط سیر و سلوک این بود که با قدم نَفْس حرکت نکنید، با قدم حق حرکت کنید. این قدم نَفْس و قدم شیطان اکبر از آن اوّل با ما هست. باید تکلیفمان را با آن مشخص کنیم. منِ طلبۀ سال اوّل نشسته ام با دوستم دارم مباحثه می کنم، چون می خواهم به او غلبه کنم حالا هر چه می گوید زور می زنم حرف خودم را ثابت کنم. خُب اینطور نمی توانی بروی. نمی توانی حرکت کنی. از همان اوّل تا دیدی دوستت یک کلام حقی گفت بگو به به عجب چیز عالی ای گفتی. آن وقت خدا یک معنای بهتری هم در دلت می اندازد. حرفش را اوّل بگیر بعد اگر خواستی رد هم کنی رد کن. ما نمی خواهیم اصلاً بگیریم. تواضع نمی خواهیم بکنیم. تسلیم نیستیم.

فرق اسلام با تسلیم

        اسلام اوّلش تسلیم است. تسلیم با اسلام یک فرقی دارد. چرا امام می فرماید: «اسلام هو التسلیم»؟ ممکن است کسی بگوید تسلیم  همان اسلام است، و اسلام هم همان تسلیم است. خیر، این اسلام با آن تسلیم فرق دارد. اسلام باب افعال است اما تسلیم باب تفعیل است. تسلیم که باب تفعیل است اگر یادتان باشد دلالت بر کثرت می کند. یعنی اگر می خواهی به حقیقت اسلام که یک حقیقت بسیط و وحدانی است برسی باید در تک تک لحظات عمرت، در تک تک صفاتت، در تک تک خصوصیات ذاتی ات تسلیم بشوی. این تسلیم، کثرت است. در نَفَس نَفَس زدنت هم تسلیم باشی. نَفس بده که برایت نَفَس نَفَس بزنم. تسلیم نَفَس خدا بشوی. یک نَفَس از خدا بگیری و نَفَس نَفَس بزنی برای خدا.

سر تکرار کردن در اسلام

        تسلیم یعنی «تکرُرُ الاسلام». یعنی این اسلام باید مدام تکرر پیدا کند. این تکرر به چه دردی می خورد؟ این تکرری که بعضی ها می گویند چرا آنقدر تکرار می کنید. تکرار می کنی ندارد باباجان! اینها تکرار نیست. اولاً نفهمیدی شما؛ سالبه به انتفاء موضوع است؛ تکراری در کار نیست. معلوم می شود گوش و چشمت بسته است که فکر می کنی تکرار است. معلوم می شود خوابی. رودخانه ها را دیده اید انسان فکر می کند ساکن است؛ ولی وقتی یک میکروسکوپ بگذاری در هر آن میلیون ها ملکول دارد جابجا می شود. در ظاهر انسان می بیند ساکن است. الآن در ظاهر اینجا می بینیم نور ساکن است ولی این نور دارد با حرکت ذره ای با چه سرعتی حرکت می کند و دارد می آید؛ ما نمی بینیم و فکر می کنیم ساکن است. آیۀ قرآنش را هم برایتان بخوانم «بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدید[3]». هر لحظه دارید خلق جدید و لباس جدید می پوشید؛ خودتان نمی بینید. وجود ما اینگونه است. پس اولاً ما تکرار نداریم. «لا تکرار فی التجلی». ثانیاً این تکرار را به فرض اینکه با چشم معمولی نگاه کنیم و بگوییم تکرار هست، به فرض اینکه این تکرار باشد این تکرار خوب است و لازم است برای این که ما را برساند. شما اذان را نگاه کنید؛ اذان هر صبح و ظهر و شب دارد تکرار می شود. ولی مدام عشق انسان بیشتر می شود. روزی پانزده بار مستحب است اذان بگویی. باباجان تکرار عشق است. من نمی دانم چرا بعضی ها فقط بدی ها را می بینند! خصوصیت تکرار این است که توحید فعلی هست، که ریشۀ توحید صفاتی می شود؛ ریشۀ اخلاق می شود. شما مثلاً می خواهی شجاع باشی. ما معمولاً ترسوییم. حالا باید این ترسو بودن را دوا کنیم. چطور دوا کنیم؟ با تکرار. ملا احمد نراقی می فرماید: اگر ترسو هستی برای اینکه مداوایش کنی، هر دعوایی که می بینی بپر وسط! بالاخره دو تا می زنی، دو تا می خوری؛ ولی شجاع می شوی. ما در جوانی که باشگاه می رفتیم یک سری بودند همیشه لباس های رزمی شان روی دوششان بود و از این مبارزه به آن مبارزه، از این باشگاه به آن باشگاه می رفتند. قوی شده بودند. شجاع شده بودند. دستشان می شکست. پایشان می شکست؛ عین خیالشان هم نبود. لذا تکرار زنده می کند انسان را. یعنی اگر می خواهید صفت شجاعت در شما ایجاد شود باید با تکرار فعل ایجادش کنید.

[1] – کافی ، ج 1 ، ص 16

[2]وسائل الشيعه، ج27، ص185

[3] – سورۀ ق، بخشی از آیۀ 15

بسم الله الرحمن الرحیم

بیانات حضرت آیت الله تقوایی حفظه الله تعالی
سه شنبه 1398/03/07 – خلاصه شب بیستم و سوم ماه مبارک رمضان 1440

 

عرصۀ اسلام قرآن است

اسلام «فجعل له عرصة»؛ یک عرصه دارد. عرصۀ اسلام قرآن است. لذا شما راهتان را درست می روید. ملت ایران دارد راهش را درست می رود. حزب الله راهش را درست می رود. سیدحسن نصرالله  راهش را درست می رود. یمن، عراق، سوریه راهشان را درست می روند. آمده اند زیر پرچم اسلام؛ زیر پرچم قرآن. اینکه قرآن عرصۀ اسلام است یعی چه؟. عرفان های نوظهور چون قرآن ندارند به درد نمی خورند. عرفان یعنی انسان زیر نظر مرجع باشد. زیر نظر عالِم باشد. زیر نظر فقیه باشد؛ البته فقیه ای که قرآن را فهمیده باشد. با صوفی گری و گریۀ تنها که کار درست نمی شود. فقط با ذکر و «یاهو» گفتن کار درست نمی شود. با خانقاه و خانقاه بازی به خدا قسم کار درست نمی شود. انسان «یاهو» بگوید برود بنشیند با اسرائیل سر  میز مذاکره یا برود انگلیس به درد نمی خورد. دین، قرآن می خواهد. دین، اجتهاد می خواهد. دین، فقه می خواهد. عرصه می دانید به چه می گویند؟ این مسجد زمین دارد، زمین این مسجد می شود عرصه. اگر زمین نباشد اصلاً مسجدی درست نمی شود. عرصۀ اسلام روحانیت است، فقه است، ولایت فقیه است، مرجعیت است، علم است. ولی علم تنها فایده ای ندارد. در ظاهر بعضی ها عالم هستند ولی خدایی نکرده وابسته اند؛ آن هم فایده ای ندارد.

نوراسلام حکمت است

«وَ أمّا نورُهُ». اسلام یعنی اسلام ظاهری نور می خواهد.  قرآن ظاهری به درد نمی خورد. نورش چیست؟ «فالحکمة». نور اسلام حکمت است. حکمت یعنی چه؟ یعنی عرفان، یعنی معرفت. اسلام پایه اش قرآن است ولی این قرآن یک عمقی دارد که تمام آسمان ها و زمین ها را پر کرده و آن عرفان و معرفت است. «مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُون[1]». هدف از عالم خلقت، معرفت است؛ شهود است؛ شهود ارواح طیبه اهل بیت علیهم السلام؛ شهود وجه الله؛ معرفت به اسماء و صفات خدا. لذا در روایت مبارکه فرمود ما این آیات را برای امّت سلمان فارسی آوردیم. چه آیاتی؟ «هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ[2]»؛ توحید ذاتی. «عَالِمُ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَه[3]». «هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلَامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُون[4]»؛ توحید صفاتی. «هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى[5]»؛ توحید فعلی. نور اسلام عرفان است. لذا این دعا: «اَللّهُمَّ عَرِّفْنى نَفْسَك»دعای معرفت است؛ .به من معرفت به خودت را عنایت کن. یعنی خدایا به من معرفت بده؛ فقط قرآن ظاهری کفایت نمی کند. «فَاِنَّكَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنى نَفْسَكَ لَمْ اَعْرِف نَبِيَّك». «اَللّهُمَّ عَرِّفْنى رَسُولَك». خدایا من رسالت را می خواهم، دین را می خواهم، احکام شریعت را می خواهم، شریعت که ناموس خدا است را می خواهم، معرفت به پیغمبر صلی الله علیه وآله وسلم را  می خواهم. حکمت می خواهم. حقایق دین را می خواهم. لذا فرمود قرآن اشارات دارد؛ ظاهر دارد؛ اسرار دارد؛ حقایق دارد. «اَللّهُمَّ عَرِّفْنى حُجَّتَك». خدایا حجتت را به من معرفی کن. «فَاِنَّكَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنى حُجَّتَكَ ضَلَلْتُ عَنْ دينى». اگر معرفت نباشد من از دینم گمراه می شوم.

حصن اسلام با اعمال خیر است

«وَ جَعَلَ لَهُ حِصناً». یک قَلعه دارد که اسلامتان را حفظ می کند. حصن یعنی چیزی که حفظ می کند. پس عرصه، قرآن است. حالا این قرآن را یا باید با تقلید سراغش بروی یا خودت مجتهد بشوی إن شاءالله. حکمت و معرفت را یا باید داشته باشیم یا اگر هم نداریم، تلاش کنیم تا به آن برسیم. حالا چگونه حفظش کنیم؟ قَلعه اش چیست؟ «اَمّا حِصنُهُ فَالمَعروف». حصن اسلام، اعمال خیر است. حالا اعمال خیر چیست؟ نماز بخوان. نماز ستون اسلام است. نماز را به جماعت بخوان. همه چیز در نماز جماعت است. نماز جماعتت را ترک نکن. دریا و اقیانوس هستی با جماعت است؛ یدالله با جماعت است. در روایت دارد که کسی که جماعت را ترک کند طعمه گرگ است. «یَدُ اللهِ مَعَ الجَماعَه». سر کار برو؛ اما حضور در جماعت. نماز و عبادت به جماعت. نماز جمعه به جماعت را ترک نکن. طرف می گوید افسردگی گرفته ام. فلان بیماری را دارم؛ خُب این از تنهایی است. برای این است که طعمه گرگ شدی؛ طعمه شیاطین شدی. در جماعات شرکت کن. امام باقر علیه السلام شب قدر مریض شده بودند فرمودند من را به مسجد ببرید. خودش نمی توانست برود، فرمود مرا ببرید مسجد. کار خیر چیست؟ روزه بگیری، نماز بخوانی، یتیم نوازی کنی، دست فقرا را بگیری، در حوزه های علمیه خدمت کنی، مثل کسانی که الحمدلله قلماً و قدماً قدم برمی دارند؛ بانی های سفره افطار و سحر و دیگرانی که خدمت می کنند. خدا همه شان را خیر دهد. خُب همه دارند کار خیر و معروف می کنند؛ اما بالاترین معروف ولایت هست«بُنِيَ الْإِسْلَامُ عَلَى خَمْس». اسلام پنج پایه دارد؛ حج، نماز، روزه، خمس ، زکات و ولایت. ریشۀ همه اینها ولایت است. «وَ لَمْ يُنَادَ بِشَيْ‌ءٍ كَمَا نُودِيَ بِالْوَلَايَةِ». پایه و حقیقت همه اینها ولایت است. لذا بعد از اینکه پنج تن آل عبا علیهم السلام سه روز  روزه می گیرند می فرماید: «إِنَّمَا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّه[6]»، به خاطر ولایت؛ وجه الله. «أَینَما تُوَلُّوْا فَثَمَّ وَجْهُ اللّه[7]». ما برای وجه الله داریم به شما غذا می دهیم. «لَا نُرِيدُ مِنْكُمْ جَزَاءً[8]». شُکر و هیچ چیزی هم از شما نمی خواهیم. فقط وجه الله. این می شود حصن. این می شود قَلعه. اینطور که شد، دیگر چیزی نمی تواند دینت را ببرد. کار خیر کنیم. اینهمه خیرات؛و از همه بالاتر ولایت است. چون ولایت است که به شما توحید می دهد؛ «بِنَا وُحِّدَ اَللَّه». ولایت است که به شما بهشت می دهد. «اُكْتُسِبَ بِهِ اَلْجِنَان». ولایت است که به شما معرفت می دهد. «بِنا عُرِفَ الله».

انصار اسلام,اهل بیت و شیعه هستند

«و اَمّا انصارُهُ». انصار دین، انصار اسلام و نصرت کنندگان اسلام چه کسانی هستند؟ چه کسی اسلام را یاری کرد؟ ما حالا یکی دو تومان صدقه می دهیم فکر می کنیم شق القمر کردیم، نه؛ «وَ أَمَّا أَنْصَارُهُ وَ أَهْلُ بَيْتِي وَ شِيعَتُنَا». اسم اعظم این است. نصرت کنندۀ دین اهل بیت علیهم السلام و شیعیان هستند. این ملعون ها، آمریکا ، اروپا ، آل سعود ، آل یهود ، آل جهود و آل خلیفه لعنت الله علیهم از هلال شیعی می ترسند؛ یعنی لبنان و عراق و ایران. باید هم بترسید، إن شاء الله شما را همین هلال شیعی به زودی به خاک خواهد زد. باید هم بترسید. اسم اعظم اسلام، اول در اهل بیت علیهم السلام تجلی کرده بعد هم در شیعیان. الحمدلله. آیۀ قرآن هم هست، فقط روایت نیست. «هُوَ الَّذِي أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِ وَبِالْمُؤْمِنِين[9]»، ای پیغمبر!  «هُوَ». اول یاری کنندۀ عالَم خداست. تمام عالم جیره خور خداست. «اَیَّدَکَ» تایید کرد تو را ای پیغمبر «بِنَصرِه»؛ به نصرتش. «نَصرِه» یعنی چه؟ یعنی حضرت علی علیه السلام. نصرالله علی است. وجه الله علی است. یدالله علی است. عین الله علی است. جَنب الله علی است. عین الله، اذن الله. هزار اسم خدا در او تجلی کرده جانم فدایش. بله همین است. همین است که شما را به خاک خواهد زد. «بِنَصْرِهِ وَبِالْمُؤْمِنِين[10]». «قَالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنَّا  قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا[11]».  عرب ها گفتند ما ایمان آوردیم؛ بگو نه، شما ایمان ندارید؛ چون شما پای امیرالمؤمنین علیه السلام نایستادید. لذا در سوره مائده فرمود اگر ایمان نیاورید «فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَه[12]»  به زودی ما قوم ایرانی ها را می آوریم که عاشق خدا هستند و خدا عاشقشان است. مؤمن یعنی کسی که شیعه است. مؤمن یعنی کسی که عشق امیرالمؤمنین علیه السلام در دلش است. «هُوَ الَّذِي أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِ وَبِالْمُؤْمِنِين[13]». راه حل می دهد. می فرماید: «وَ أَمَّا أَنْصَارُهُ فَأَنَا وَ أَهْلُ بَيْتِي وَ شِيعَتُنَا فَأَحِبُّوا أَهْلَ بَيْتِي وَ شِيعَتَهُمْ وَ أَنْصَارَهُم[14]». هر کس در راه امیرالمؤمنین علیه السلام است پشتیبان او باشید. چرا محب اهل بیتعلیهم السلام  باشیم؟ برای چه؟ چون این در فطرت شماست. « فَإِنَّهُ لَمَّا أُسْرِيَ بِي إِلَى اَلسَّمَاءِ اَلدُّنْيَا[15]». پیامبر اکرم  صلی الله علیه وآله وسلم  می فرماید: «فَنَسَبَنِي جَبْرَئِيلُ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ لِأَهْلِ اَلسَّمَاء[16]». در آن شب وقتی مرا به معراج بردند آنجا جرائیل مرا به اهل آسمان معرفی کرد. «اِسْتَوْدَعَ اَللَّهُ حُبِّي وَ حُبَّ أَهْلِ بَيْتِي وَ شِيعَتِهِمْ فِي قُلُوبِ اَلْمَلاَئِكَةِ فَهُوَ عِنْدَهُم[17]». در نتیجه خدا در عالم معراج محبت من و محبت اهل بیتم علیهم السلام و محبت شیعیان مرا در خمیرۀ وجودی تمام مؤمنین عالم سرشت. «شیعَتُنا مِنّا خُلِقُوا مِنْ فاضِل طینَتِنا[18]». شیعیان ما از خمیرۀ وجودی ما هستند. لذا این راه ماست، چرا چپ و راست بزنیم. این محبت در قلب شماست، دنیا و ما فیها که دو روز است، در قلب ما نیست.

 

 

[1] – سورۀ ذاریات، آیۀ 56

[2] – سورۀ حشر، بخشی از آیۀ 22

[3] – همان

[4] – سورۀ حشر، بخشی از آیۀ 23

[5] – سورۀ حشر، بخشی از آیۀ 24

 

[6] – سورۀ انسان، بخشی از آیۀ 9

[7] –  سورۀ بقره، بخشی از آیۀ 115

[8] – سورۀ انسان، بخشی از آیۀ 9

[9] – سورۀ انفال، بخشی از آیۀ 62

[10]– همان

[11] – سورۀ حجرات، بخشی از آیۀ 14

[12] – سورۀ مائده، بخشی از آیۀ 54

[13] – سورۀ انفال، بخشی از آیۀ 62

[14] – کافی، ج 2، ص46

[15] – همان

[16] – همان

[17] – همان

[18] – بحارالانوار، ج ۵۳، ص ۳۰۲

بسم الله الرحمن الرحیم

بیانات حضرت آیت الله تقوایی حفظه الله تعالی
یکشنبه 1398/03/06 – خلاصه شب بیستم و دوم ماه مبارک رمضان 1440

 

ارزشمندترین های دنیا

روایتی را که عرض کردم معجزه است می فرماید؛ سه چیز هست که ارزشمندترین و کمترین چیزهای هستند. هر چیز با ارزشی کم یاب می باشد. چیزهای عزیز و ارزشمند همیشه کم هستند. مثلاً الماس کم است. ولی خاک و سنگ همه جا ریخته. این سه چیز را فرمود ارزش دارد: یکی تسلیم است. دومی اش بِرّ است؛ یعنی انسان مشغول کار خیر باشد. خوش به حال آنهایی که زندگی شان کار خیر است. ما هم می توانیم. زندگی مان باید کار خیر باشد. چگونه؟ در روایت دارد مثلاً انسان می نشیند کنار زن و بچه اش تلویزیون نگاه می کند- گرچه حالا انسان این تلویزیون را هم نگاه نکند بهتر است_. البته بعضی از فیلم هایش خوب است. ولی خیلی از فیلم هایی که پخش می شود اصلاً معلوم نیست چه ساخته اند! مثلاً یک فیلمی می سازند که سرتاسر دعوا و زد و خورد می باشد. الآن زمان افطار یک فیلمی درست کرده اند همه اش بزن بزن! سر افطار همدیگر را خونین و مالین می کنند و می کشند! آخر کدام خانواده ای اینطوری است! مردم همینطوری هم مشکل دارند. البته یک سری فیلم ها مثل سریال امام علی (علیه السلام) ، امام رضا(علیه السلام) ، یوسف نبی (علی نبینا وآله وعلیه السلام) و اصحاب کهف هم هستند که خوب ساخته شده. ولی نهایتاً می خواهم عرض کنم بِرّ یعنی با زن و بچه ات نشستی و داری افطار می کنی و صحبت می کنی. می گوید این نشستن در کنار خانواده ثواب این را دارد که در مسجدالحرام داری عبادت می کنی. پس این را ما نیت کنیم. فقط نیت است. بزرگان ما نیتشان یا واجب بوده یا مستحب؛ اصلاً غیر این دو را نداشتند. واقعاً هم ما مباح نداریم. شما هر مباحی را وقتی بگویی قربة الی الله، می شود مستحب. آب می خواهی بخوری می گویی «بسم الله و بالله» بعد هم اگر حالش را داشتی،  سوره *قدر* را  بخوانی مثل این است که در خون خودت غلطیدی. چون آب های موجود همه املاح و کلر دارد و مواد خوبی ندارد، اگر یکبار هم سوره *تین*  بخوانی ضررش را  از بین می برد و آب درست و حسابی می شود. ملکول ها و اتم های آب الهی می شود. در تحقیقاتی بوسیله میکروسکوپ در ژاپن از ملکول های آبی که قرآن به آن خواندند فیلمبرداری کرده اند که چه قدر زیبا می شود. با این کار آب خوردنت می شود عبادت. می روی جلوی آینه که صورتت را نگاه کنی بگو «اَللَّهُمَّ كَمَا حَسَّنْتَ خَلْقِي فَحَسِّنْ خُلُقِي[1]». این می شود عبادت. می خواهی شانه بزنی و هر کاری می خواهی انجام بدهی در دین ما برایش دعا گذاشته اند.

دولت باید نوکری ولایت فقیه را بکند

دولت محترم باید نوکری ولی فقیه روحی فداه را بکند؛ تسلیم ولی فقیه باشد و برای مردم کار کند. مجلس محترم تسلیم ولی فقیه باشند، نه اینکه بیایند 2030 را تصویب کنند! FATF و 2030 را چه کسانی نوشته اند؟ جز یک مشت همجنسباز اروپایی و آمریکایی؟ جز یک مشت جنایتکار نسل کش آمریکایی و اروپایی؟ چرا این را تصویب کردید؟ مقام معظم رهبری می فرماید 2030 سرباز انگلیسی تحویل جامعه می دهد، سرباز آمریکایی تحویل جامعه می دهد، چرا تصویب کردید؟ بابا ما مسلمانیم. از سیدحسن نصرالله یاد بگیرید. از شهید محسن حججی یاد بگیرید. از شهید صیاد شیرازی یاد بگیرید. از شهید همت ها و بهشتی ها یاد بگیرید. بالاخره  ما اینهمه شهید داریم. از امام، از همه بالاتر از رهبر یاد بگیرید. خب بابا رهبرِ ما زنده است؛ بیایید حرف هایش را گوش کنید. اگر رهبر نداشتیم خُب می گفتیم رهبر نداریم. ولی الآن ما رهبر داریم، مرجع داریم. بالاخره شما عزیز و محترمید، ولی راه اسلام را پیدا کنید. بزنید توی گوش استعمار. روح الله الموسوی الخمینی  این مرد نورانی، زمانی که آمد و کاسه کوزه اینها را به هم ریخت اصلاً چیزی نداشت. تمام ایران دست شصت هزار مستشار آمریکایی و فرانسوی بود. خانۀ فرهنگ آلمان و آمریکا و فرانسه بود. ایران همه اش دست اینها بود؛ دانسینگ ها، کاباره ها، مشروب خوری ها، همه در ایران بود. چاه نفتمان در جیب آمریکا و انگلیس و اروپا بود، چاه های گاز هم در جیب روسیه و اسرائیل بود، بنزین اسرائیل را ما تأمین می کردیم؛ ولی امام بلند شد زد توی دهانشان و ریختشان بیرون. الآن هم دارند گیج می خورند. از عراق بیرونشان کردیم. از سوریه بیرونشان کردیم. از لبنان بیرونشان کردیم. از یمن هم به اذن الله بیرونشان می کنیم. شما هم نترسید. شما دولت این مردم شیعه، هستید. شما دولت امام زمانید. نترسید. مجلسمان باید مجلس امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) باشد. دولتمان دولت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)باشد. دولت خدایی باشد. مجلس خدایی باشد. مانند شهید مدرس باشید که زیر پرچم انگلیس نرفت. نه اینکه بیاید بگوید آب ما را هم اروپا می دهد! اروپا غلط کرده که آب ما را می دهد. آنها همین الآن از انرژی هسته ای ما می ترسند ، چه کسی گفته آب ما را می دهند؟ آب ما را خدا می دهد که امسال الحمدلله چندین برابر شده. الآن سدهایمان همه الحمدلله پر شده. خُب این مال خداست.  فرانسه غلط کرده آب ما را بدهد. به خدا قسم، دین، ایران را زنده می کند. نه تنها ایران را بلکه جهان را. به خدا قسم الآن وقتش است. عرفان یعنی همین. الآن وقت زنده شدن دین به واسطۀ اسلام است. الآن وقت زنده شدن دین در جهان به واسطۀ ولایت فقیه است. الآن وقت زنده شدن دین در عالَم به وسیلۀ شیعه است. اینها از هلال شیعی  می ترسیدند. حق هم دارند بترسند. هلال شیعی است؛ امیرالمؤمنینی علیه السلام است. نترسید؛ وقتش است؛ دولت محترم، مجلس محترم، شورای نگهبان.، به جوان های خودمان تکیه کنند. به مردم خودمان تکیه کنند. این یعنی عرفان. مردم هم به کسانی رأی دهند که الهی باشند؛ خدایی باشند.

ما می توانیم

طرف می آید می گوید آقا من از زندگی خسته شده ام و می خواهم خودکشی کنم! چرا؟ چون درک نکرده که بابا تو سرباز امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف)  هستی؛ این را نفهمیده که تو شهید فهمیده ای، تو شهید محسن حججی هستی، تو برای امام زمانعجل االله تعالی فرجه الشریف ارزش داری. رفتند محضر آقا عرضه داشتند آقا ما برویم این ملعون ها را که محدور الدم هستند بکشیم و ناکارشان کنیم؟ حضرت فرمود: اگر به شما ضرر برسد من راضی نیستم. من یکی از شما را به هزار تای آنها نمی دهم. ببینید چه قدر ما را دوست دارند. اگر درک کنی که سرباز امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف)  هستی و إن شاالله نوکری اش را میکنی، دیگر مغبون نمی شوی؛ دیگر افسردگی نمی گیری . حالا یک مشکلاتی هم هست من هم می دانم ولی باید با عشق، با رأفت، با رحمت، با قدرت، با نورانیت به طرفش برویم؛ با صبر حل می شود. البته من  قبول دارم دولت هم باید کمک کند و مجلس هم همینطور، ولی ما خودمان هم باید تلاش کنیم؛ ما خودمان می توانیم. فلاسفه می گویند آخرین جزء علت تامه، اختیار فاعل مختار است. ببینید چه قدر قشنگ است. یعنی چه؟ یعنی درست است که پدر و مادر اثر دارد، درست است که زندگی اثر دارد، درست است که جَوّ جامعه اثر دارد، درست است که دولت اثر دارد، مجلس اثر دارد، جامعۀ جهانی اثر دارد؛ آلودگی ها اثر دارد؛ اما اصلِ تصمیم گیری ها با خودت هست. مدام به گردن این و آن نینداز؛ اصل کار خودت هستی. اگر بخواهی می توانی. امام خواست و شد. علامۀ حسن زاده خواست، شد یک عالِم؛ شد یک حکیم. می شود در این جامعه زنده شد. خدا بزرگ است، بالاخره یک لقمه نان و پنیر می رسد . بالاخره خدا کریم است. می خواهم عرض کنم آخرین جزء علت تامه اختیار فاعل مختار است؛ اختیار نَفْس ماست. ما کم کاری خودمان را تقصیر خدا و اهل بیت (علیهم السلام) و جامعه نیندازیم. لذا ما می توانیم. خدا امام را رحمت کند که ما می توانیم را معنا کرد و تبدیلش کرد به «ما توانستیم». امام الگو داد. شهید همت ها الگو دادند. شهید زین الدین فدایش شوم الگو داد به ما. شهید فهمیده و محسن حججی الگو دادند به ما. همۀ شهداء الگو دادند به ما. شهید قربانخانی، آخرین شهید بود که خودش را از آلودگی بیرون کشید و معنی کرد که آقا من توانستم. در آلودگی بود ولی خودش را مردانه بیرون کشید. پس می شود؛ ما می توانیم.

 

 

أشهَدُ أنَّکَ لَم تُهلَک

آقا می فرماید: «لَاَنْسُبَنَّ الْإِسْلاَمَ نِسْبَةً[2]». من برای شما اسلام را تعریف می کنم؛ «لَا یَنْسُبُهُ أَحَدٌ قَبْلِى[3]»؛ هیچ کس تا به حال مثل من اینطور تعریف نکرده. «وَ لَا یَنْسُبُهُ أَحَدٌ بَعْدِى[4]». تا قیام قیامت هم هیچکس نمی تواند مثل من تعریف کند. ببینید چه معجزه ای کرده. به خدا قسم  راست می گوید. حالا إن شاء الله بعداً برایتان معنا می کنم. «إِلَّا بِمِثْلِ ذَلِك[5]». یک همچین چیزی را هیچ کسی برایتان نمی آورد . آقا امیرالمؤمنین علیه السلام چه کار کرد. چه کار دارد می کند؛ زنده است. «أشهَدُ أنَّکَ لَم تُهلَک»؛ آقاجان یا امیرالمؤمنین علیه السلام شهادت می دهم تو زنده ای. به خدا قسم الآن سیدحسن نصرالله حفظه الله که دارد مثل شیر می غرّد، این غرّش امیرالمؤمنین علیه السلام است. الحمدلله اینکه الآَن مقام معظم رهبری روحی فداه  مثل شیر جلوی کفر و استکبار و نفاق ایستاده، این غرّش مولا امیرالمؤمنین علیه السلام است. اینکه مرحوم امام دینِ ما را عوض کرد، غرّش امیرالمؤمنین علیه السلام بود. اینها همه نوکران امیرالمؤمنین علیه السلام هستند. همۀ زحمات را امام حسین و امیرالمؤمنین علیهما السلام کشیدند.

 

[1] – مکارم الأخلاق، ج1، ص 69

[2] – کافی، جلد2، ص 45

[3] – همان

[4] – همان

[5] – همان

بسم الله الرحمن الرحیم

بیانات حضرت آیت الله تقوایی حفظه الله تعالی
یکشنبه 1398/03/05 – خلاصه شب بیستم و یکم ماه مبارک رمضان 1440

 

ارتجاع

شاه ملعون به امام می گفت: مرتجع سیاه؛ مثلاً می خواستند به امام بگویند روحانیت مردم را برمی گرداند به 1400 سال پیش! خُب بدبختِ ملعون! ما هرچه داریم برای 1400 سال پیش است؛ برای پیغمبر است. این ارتجاع بد است؟ هر چه داریم برای امیرالمؤمنین علیه السلام است که می فرماید: «أَنَا اَلْأَوَّلُ وَ أَنَا اَلْآخِرُ وَ أَنَا اَلْبَاطِنُ وَ أَنَا اَلظَّاهِر[1]». برگشتن به امیرالمؤمنین علیه السلام بد است؟ هستی ما امیرالمؤمنین علیه السلام است. هستی عالَم امیرالمؤمنین علیه السلام است. امروز روایتی مطالعه می کردم که چیز عجیبی بود؛ فرموده بود: چه بخواهند و چه نخواهند، خواهد رسید آن روز که اسلام به مکه و مدینه برخواهد گشت. در این شکی نیست. این ردخور ندارد. رجعت یکی از عقاید شیعه است و نظیر هم ندارد. امیرالمؤمنین و ابی عبدالله علیهم السلام برمی گردند إن شاءالله. این ارتجاع نور است؛ رحمت است. تمام عالَم همین است. عالَم چیز دیگری ندارد. الآن اروپا و آمریکا و وهابیت جز نجاست چه دارند؟ این مال و دارایی و امکاناتی که دارند به چه درد می خورد؟ این ها آتش جهنم است. امیرالمؤمنین علیه السلام در روایتی می فرمایند: یابن آدم! به اخلاص نمی رسید. یابن آدم یعنی مردم. اینکه می فرماید به اخلاص نمی رسید، یعنی باید برسید. یعنی راه ما اخلاص است. یعنی این چیزی که عرفا می گویند: اخلاص دوازده مرحله دارد که آخرش می گویند فناء و بقاء و توحید و محو شدن در خورشید جمال امیرالمؤمنین علیه السلام، فانی شدن در خورشید جمال حضرت زهرا سلام الله علیها. . این توحید، این فناء، این بقاء کار همۀ عالَم است. «إنّا لله و إنّا إلیه راجِعون». این راه ماست. ما باید این راه را برویم، بلکه واجب است. آیا واجب نیست؟ بلکه اوجب واجبات است.

مقام عِندیّت

عمود دین چیست؟ نماز است. می گوید نماز، نور امیرالمؤمنین علیه السلام است. یعنی وجه الله. می فرماید: «قَد قامَت الصَّلاة» یعنی «قَد حانَ وَقتُ الزِّيارَة[2]». یعنی وقت زیارت خدا فرا رسیده است. وقت زیارت اهل بیت علیهم السلام فرا رسیده. در نماز مستحب است هفت مرتبه گفته شود «الله اکبر». «إِنَّ صَلاتي‏ وَ نُسُکي‏ وَ مَحْيايَ وَ مَماتي‏ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمين[3]». همه اش «لله» است. «وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ عالِمِ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ حَنیفاً مُسْلِماً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِین[4]». رویم را به خورشید حقیقت کردم. ما اگر رویمان را به خورشید حقیقت کنیم، دیگر چیزی از ما نمی ماند. همان می شود توحید. دین یعنی همین. «سرمایۀ محبت زهراست دین من / من دین خویش را به دو دنیا نمی دهم / گر مهر و ماه را به دو دستم نهد قضا / یک ذره از محبت زهراء نمی دهم / در سینه ام جمال علی نقش بسته است / این سینه را به سینۀ سَینا نمی دهم». ما علوی هستیم، موسوی نیستیم. حضرت موسی علی نبینا و آله و علیه السلام هم در دیدار خداوند نور یکی از شیعیان امیرالمؤمنین علیه السلام برایش تجلی کرد. علوی بودن یعنی چه؟ «أَلَا مَنْ مَاتَ عَلَی حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ شهیدا». محبّ علی، نه شیعه علی؛ محبّ امیرالمؤمنین علیه السلام شهید می میرد. شهید مردن یعنی چه؟ یعنی «عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُون[5]»؛ مقام عِندیّت پیدا می کند. امیرالمؤمنین علیه السلام مقامش همین است. بُخل ندارد؛ به همه اعطا می کند. از جام ولایت همه را سیراب می کند. دین یعنی همین. «وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ عالِمِ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ حَنِیفاً مُسْلِماً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِین». یعنی  حتی یک نقطه یا لکۀ سیاه نباید به این خورشید سرایت کند. این نماز ماست. همه اش یعنی فناء و بقاء. بعد «الله اکبر الله اکبر الله اکبر» «یا مُحْسِنُ قَدْ اَتاکَ المـُسِیءُ أنْتَ الْمـُحْسِنُ وَ اَنَا الْمـُسِیءُ وَ قَدْ اَمَرْتَ الْمُحْسِنَ أنْ یَتَجاوَزَ عَنِ الْمُسیئِ فَتَجاوَزْ عَنْ قَبيحِ ما تَعلَمُ مِنّی بِجَميلِ ما عِنْدك». ما عِندَک یعنی چه؟ یعنی وجه الله. یعنی امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف. یعنی امام زمان را در قلب من متجلی کن تا ریشه ام را بِکَنَد! به قول میرزا اسماعیل دولابی که می فرمود: إن شاءالله ذوالجناح ابی عبدالله  علیه السلام با سُم اسبش بیاید سینۀ ما را خرد کند! این یعنی فناء و بقاء. یعنی فانی شدن.

تکرار کردن در اسلام

بعضی ها از تکرار فراری اند. مثلاً مداح ها و روضه خوان ها یک مقدار تکراری که می خوانند، مردم صدایشان درمی آید که چرا تکراری می خوانید، می گویند اصل عالَم تکرار است. لکن هر تکراری یک چیز جدیدی است. سروران من، نگذارید شیطان به درون شما راه بیابد. چرا نمازت را هر روز، روزی پنج وعده تکرار می کنی؟ چرا امیرالمؤمنین علیه السلام هزار بار در شب حمد را می خواند؟ چرا هزار رکعت نماز می خواند؟ بعضی ها ایراد می گیرند می گویند تقوایی چرا به جای دَه بار «بالحسین»، مثلاً هجده بار می گوید، فقط دَه بار باید گفت. دَه بار چیست! ما حالا نَفَس نداریم، آنقدر باید بگوییم تا این نفس بیرون بیاید و بمیریم. آنطور که یادم هست امام زین العابدین و امام صادق علیهما السلام وقتی به ذکر مقدس «مَالِكِ يَوْمِ الدِّين» می رسیدند آنقدر این را تکرار می کردند تا غَش می کردند. می گفتند آقا وسط نماز این چه حالی است؟ می فرمودند: آنقدر گفتم تا خودِ خدا این جمله را تکرار کرد و من دیگر طاقت نیاوردم و غش کردم .دیگر قالب ظاهری طاقت نمی آورد، و غش می کند. تکرار چیست؛ مگر ما تکرار داریم؛ کدام تکرار. بعضی ها بیست سال، بعضی ها پنجاه سال، بعضی ها شصت سال است شبهای قدر دارند می آیند و قرآن به سر می گیرند و بعلی، بالحسن، بالحسین … می گویند؛ آیا این تکرار است؟ خیر. شبِ قدر بیست سال پیش شما فرد دیگری بودید، الآن فرد دیگری شدید. الفاظی که به کار می برید الفاظ دیگری شده. دنیا یک چیز دیگری شده، عالَم عوض شده، رفقا عوض شده اند، انسان ها عوض شده اند، حکومت عوض شده، همه چیز دارد عوض می شود. عالَم دم به دم دارد عوض می شود، و بالا می رود. این شیطان است که می آید یقه ات را می گیرد و می گوید ای بابا ما هم خسته شدیم؛ فلانی مدام تکرار می کند. این شیطان است؛ مواظب باشید گولتان نزند.

گریه؛ اسم اعظم است

بعضی ها می گویند نمی دانیم چرا گریه مان نمی گیرد. چرا، ندارد! اولاً گریه اسم اعظم خداست؛ شک نکنید. «فَکاَنَ قَابَ قَوْسَینْ‌ِ أَوْ أَدْنی[6]». گریه یعنی اتصال به وجه الله. گریه یعنی همان که امیرالمؤمنین علیه السلام می فرماید: «علیٌ مَمسوسٌ فی ذاتِ الله». ممکن است بعضی ها که نادان اند و حتی کسانی که در ظاهر عالَم گیرکرده اند، بگویند: آقا این چه حرفی است که می زنی، از کجا این را می آوری؟ این را من نمی گویم، روایت می گوید. در حدیث قدسی هست که «اَنَا عِندَ المُنکَسِرَةِ قُلُوبُهُم». خدا می فرماید منِ خدا در نزد کسی هستم که قلبش شکسته. این یعنی چه؟ مشخص است یعنی چه. هر چیزی بشکند قیمتش از دست می رود جز قلب و دل. دل که بشکند قیمت پیدا می کند. ثانیاً، حالا می خواهی گریه کنی گریه ات نمی آید؟ اولاً امام صادق علیه السلام فرمودند: این گریه نکردن برای گناهان است. اعمالمان را درست کنیم. در روز چشممان را درست کنیم. زبانمان را درست کنیم. دست و پایمان را درست کنیم. شهوت و شکممان را درست کنیم. هواهای نفسانی مان را درست کنیم. ثانیاً ایثار داشته باشیم. اگر ایثار کنیم، اگر از خود گذشتگی کنی برای خانمت، خانم برای آقا، برای بچه ها، بچه ها برای پدر و مادر، اگر ایثار داشته باشیم درست می شود؛ گریه راه می افتد. این برای شقاوت قلب است. برای قصی القلب بودن است که گریه نمی آید. ثالثاً پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم فرمودند: غم و اندوه را در قلبتان وارد کنید. طرف می ایستد نگاه می کند! داد بزن. «وَلْیَصْرُخِ الصّارِخُونَ، وَ یَضِجَّ الضّاجُّونَ، وَ یَعِجَّ الْعاجُّون». ضجّه بزن. شب قدر رفت، ماه مبارک رفت. خدایا عمرم رفت، چه کار کنم؟ دستم کوتاه است. آن کسانی که به خداوند و به امام زمان (عج) وصل هستند بردند، ما باختیم. ما عقب ماندیم. لذا باید مقابل نفس و شیطان ایستاد و به آن حمله کرد. «فَفِرُّوا إِلَى اللَّه». حسین را که بگویی کار تمام است. باید به سمت خدا فرار کنیم. ما نشسته ایم داریم تماشا می کنیم که شیاطین کتکمان بزنند، دشمنان کتکمان بزنند، هر بلایی می خواهند سرمان بیاورند. باید ریشۀ شیاطین را کَند.

موت ابیض

برای اخلاص باید چهار موت داشته باشیم. نمی رسید به این اخلاص «حتی تذوق اربع موتات». باید چهار مرگ داشته باشیم. اولی «الموت الابیض»؛ موت سفید. یعنی همین گرسنگی که خدا را شکر، توفیق داد امسال ماه مبارک را درک کردیم. این موت سفید است. چرا موت سفید است؟ اولاً روزه برای این نیست که ما صبر کنیم حالا تا سال دیگر دوباره روزه بگیریم. روزه برای این است که روزه جزء وجودمان شود إن شاءالله. چرا موت ابیض است؟ یعنی در روزه تجلی خداست. تجلی خداست یعنی چه؟ یعنی «الصَّوْمُ لِي وَ أَنَا أجْزَی بِه». پاداش روزه خودِ خداست. اینکه پاداش روزه، خود خداست یعنی چه؟ یعنی همان توحید؛ فناء و بقاء. روی چه حسابی این را می گویی؟ مگر نَفَس شما چه می شود؟ «سبحان الله» می شود. این را در روایت مبارکه می فرماید. خوابش می شود عبادت. در روایت داریم که خداوند تبارک و تعالی  به اودر حال خواب نان و غذا می دهد؛ یعنی چه؟ در بیداری که به طریق اولی، در خواب هم به شما آب و غذا می دهد. ببینید چه خدایی داریم. آن وقت امیرالمؤمنین علیه السلام ببینید که چه گونه مرگ سفید داشت. ببینید چه قدرتی داشت در مرگ سفید. البته فرمود ما نمی توانیم مثل ایشان شویم ولی بالاخره باید تلاشمان را بکنیم. مثلاً در روایت مبارکه دارد شش روز بعد از ماه مبارک رمضان اگر کسی روزه بگیرد انگار تمام سال را روزه است. این یک راهش است. راه دیگرش این است که، اگر در ماه سه روز روزه بگیرد گویی کل سال را روزه است. راه دیگرش این است که بعضی از روزهای سال را انسان روزه بگیرد؛ مثلاً روز آخر ماه رجب اگر کسی روزه بگیرد مثل این است که کل عمرش را روزه است. «غَفَرَ اَللَّهُ لَهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِهِ وَ مَا تَأَخَّرَ». کسی که بیست و نهم ماه رجب را روزه بگیرد نود سال برایش روزه می نویسند. کسی که بیست و هشتم ماه رجب را روزه بگیرد هشتاد سال برایش روزه می نویسند. ببینید خدا چه کار کرده. این را می گویند مرگ ابیض. این مرگ های چهارگانه در واقع یعنی حیات. امیرالمؤمنین علیه السلام می فرمایند: این دنیا مثل عجوزه است! عجوزه یعنی: پیرزنی که وضع چهره اش خراب است. می فرماید: مثل عجوزه ای است که خودش را مثل دختر چهارده ساله آرایش کرده. دنیا آدم را زمین می زند. در تلویزیون تبلیغ می کنند می گویند الآن از نظر پزشکی ثابت شده کسی پنج وعده بخورد بهتر است؛ خب بخور ! اوره می گیری، چربی می گیری، سکته می کنی، خودت را نابود میکنی. روزه یعنی «تَخَلَّقُوا بِاَخْلاقِ اللّه». تخلق به اخلاق خدا. این روایت است که دارد امر می کند. خدا نمی خورد، شما هم روزه می گیری نمی خوری. خدا نمی نوشد شما هم روزه می گیری نمی نوشی. همین شب قدر اگر کسی تا سحر بیدار بماند تمام گناهانش بخشیده می شود. ببینید این موت ابیض چه کار می کند.

موت اخضر (سبز)

«و الموت الاخضر»؛ موت سبز. موت سبز یعنی ساده زیستی. امیرالمؤمنین علیه السلام گیوه اش را وصله زده بود؛ به ابن عباس فرمودند: این کفش چقدر می ارزد و چقدر می خرند؟ گفت: آقا این گیوه را هیچی نمی خرند! گیوه آقا را نمی خریدند، چه بوده آقا. حضرت دو تا لباس گرفت، لباس خوب را به غلامش قنبر داد. دیده اید ما اگر مثلا یک فقیری از آن طرف خیابان رد شود رویمان را ازآن سمت بر می گردانیم که ما را نبیند، ولی ایشان می رفتند در خرابه، فقیری که کور بود سر این فقیر را روی دامن می گذاشت و با دست خودش به او خرما می داد. موت اخضر یعنی امیرالمؤمنین علیه السلام.که فرمود: دنیا را سه طلاقه کردم. یک طلاق خود دنیا را داد. دوم، عالم مثال و حوری بهشتی و همه را کنار گذاشت. موت اخضر یعنی ساده زیستی. ما معمولاً از این ساده زیستی فراری هستیم و این اشتباه است. خدا خودش کمکمان کند ساده زیست شویم إن شاءالله. می دانید چرا ساده زیستی را موت اخضر می گویند؟ الآن یکی از مشکلات ما همین مسئله فقر است که دیگر ماشاءالله کاری کرده که همه مان موت اخضر پیدا کرده ایم! حالا چرا به آن می گویند موت سبز؟ به خاطر اینکه در عالم بالا تجلی می کند. سبز یعنی رویش. رویش عوالم ملکوت، دوری از دنیا، قرب به خدا و قرب به اهل بیت عصمت و طهارت و قرب به ملائکة الله را می آورد. ثمره اش این است.

 

 

موت احمر (سرخ)

«و الموت الاحمر». موت احمر یعنی خونین؛ راه خونین. می گویند سالک باید روی خون حرکت کند. یعنی چه؟ موت احمر یعنی مخالفت با نفس. هر چه نفس می گوید با آن مخالفت کنیم. این خیلی مهم است. به خانه که می روی دلت نمی آید به مادرت سلام کنی، تواضع کنی، دستش را ببوسی؛ این هوای نفس است. این منیّت است. خوش اخلاق باش. بزن توی سر نفست.

موت اسود (سیاه)

آخرین مرگ هم «الموت الاسود». مرگ اسود مرگ سیاه است. مرگ سیاه یعنی چه؟ یعنی اینکه انسان جلوی مصیبت ها سر خم نکند. در مقابل مصیبت ها تسلیم نشود. اگر اشتباه نکنم روایتی از امام زین العابدین(علیه السلام) هست که ، فرزندش مریض شده بود، خیلی غصه می خورد، گریه می کرد. بعد از این که فوت کرد، حضرت خدا را شکر کرد. دیگر آن غم و اندوهش از بین رفت. گفتند آقا چه طور تا زمانی که مریض بود گریه می کردید، بی تابی می کردید، ناراحت بودید، الآن که فوت کرده راحتید و شکر می کنید. گفت تا آن زمانی که بچه ام مریض بود مثل شما برای بچه ام غصه می خوردم و گریه می کردم و ناراحتش بودم اما وقتی دیدم خواست خدا این است که برود، تسلیم فرمان خدا شدم. این می شود مرگ اسود. که جلوی مصیبت ها کم نیاوریم. در هر مصیبتی خدا را ببینیم. در هر فقری خدا را ببینیم. موت ابیض، یعنی در گرسنگی خدا را ببینیم. موت اخضر یعنی در نداری و فقر خدا را ببینیم. نمی گویم برویم خدای نکرده دنبال فقر، ولی اگر آمد خدا را ببینیم. بعضی ها را دیده اید خیلی حساس هستند می گویند پیش مردم آبرویمان می رود، عرض می کنم مگر چه اشکالی دارد؟  بگویید به به چه خوب آبرویمان می رود! خدا را شکر، الحمدلله. لابد یک حکمتی دارد. چوب گناهانم را دارم می خورم. .

[1] – بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار علیهم السلام، ج39، ص 347

[2] – الإمامُ عليٌّ عليه السلام في مَعنى «قد قامَتِ الصَّلاةُ» في الإقامَةِ :  أي حانَ وَقتُ الزِّيارَةِ و المُناجاةِ، و قَضاءِ الحَوائجِ، و دَركِ المُنى، و الوُصولِ إلى اللّه ِ عَزَّ و جلَّ، و إلى كرامَتِهِ و عَفوِهِ و رِضوانِهِ و غُفرانِهِ

معانی الاخبار، ص ۴۱

[3] – سورۀ انعام، آیۀ 162

[4] – العروة الوثقى ج‌2، ص 469

[5] – سورۀ آل عمران، بخشی از آیۀ 169

[6] – سورۀ نجم، آیۀ 9

بسم الله الرحمن الرحیم

بیانات حضرت آیت الله تقوایی حفظه الله تعالی
شنبه 1398/03/04 – خلاصه شب بیستم ماه مبارک رمضان 1440

دلم ز کودکی / اسیر و مبتلای تو

ما هر چه داریم و نداریم از اهل بیت علیهم السلام است. من که به جز اهل بیت چیزی از اسلام نمی شناسم. «سرمایۀ محبت زهراست دین من / من دین خویش را به دو دنیا نمی دهم / گر مهر و ماه را به دو دستم نهد قضا / یک ذره از محبت زهرا نمی دهم». طینت ما با اهل بیت سرشته شده؛ یادم نمی رود بچه که بودیم مادرمان لباس حضرت علی اصغر بر تن ما می کرد؛ عشق ما همین بود؛ «دلم ز کودکی شده اسیر و مبتلای تو». می فرماید: «بُنیَ الإسلام عَلی خَمس[1]». اسلام بر پنج چیز استوار است. اوّل: نماز؛ نماز ستون دین است. بعد روزه؛ روزه سپر جهنم است. سوم: حج. چهارم خمس و زکات. پنجم: ولایت؛ «وَ لَمْ يُنَادَ بِشَيْءٍ كَمَا نُودِيَ بِالْوَلاَيَة». ولایت یک چیز دیگر است. وقتی که انسان را در قبر می گذارند، پنج نور به کمکش می آیند. یکی از چپ، یکی از راست، یکی از پشت سر و …؛ کلید تمام اینها و از همه نورانی تر ولایت است. لذا می فرماید: «الصَّلاة نُورُ المُؤمِن[2]». این روایت را مرحوم امام در سر الصلاة اش آورده و همان اول تکلیف کار را روشن کرده؛ نماز مومن، نور امیرالمؤمنین علیه السلام است. بی جهت نیست امام به آن مقامات رسیده بود و اینطور دنیا را متحول کرد.

مواضع یقین / مهر تابان

ما هر چه ضربه می خوریم، به این خاطر است که مواضع یقین مان را از دست می دهیم. مؤمن باید مواضع یقینش را حفظ کند. خدا به تک تک ما یک سری چیزها داده، ولی در طول زندگی از دستش داده ایم. در روایتی دارد، روز قیامت بعضی از مؤمنین جوان زیبایی را می بینند، می گویند چقدر این جوان زیباست، کاش مال من بود. ندا می آید، این مال تو بوده، ولی از دستش دادی؛ این همان سوره ای بود که حفظ کرده بودی، بعد از یادت رفت.کتابی است از علامۀ تهرانی به نام مهر تابان، حتما آن را بخوانید؛ کتاب بی نظیری است. آثار علامۀ تهرانی واقعا بی نظیر است. ایشان در آن کتاب از استادش نقل می کند، شب ها در حال ایستاده در نماز صد آیه قرآن بخوانید، از رو؛ بعد هفت بار بگویید: «یا الله»؛ هر حاجتی دارید بخواهید؛ واقعاً معجزه می کند. بعد از اینها دعای امیرالمؤمنین علیه السلام را بخوانید؛ «اللَّهُمَّ اجْعَلْ قَلْبِيْ نُوْراً، وَ سَمْعِيْ نُوْراً، وَ بَصَرِيْ نُوْراً[3]». در روایت دارد اگر به سنگ بگویی منفجر شو، منفجر می شود.

عرصۀ دین / قرآن

. امیرالمؤمنین علیه السلام می فرمایند: «إنَّ اللَّهَ خَلَقَ الاِسلام[4]». خداوند اسلام را خلق کرد. «فَجَعَلَ لَهُ عَرصَةً». یک عرصه برای آن قرار داد؛ حضرت اسلام را به یک کشتی تشبیه کرده. «وَجَعَلَ لَهُ نوراً»؛ یک نور برایش قرار داد. «و جَعَلَ لَهُ حِصناً»؛ یک حصن برایش قرار داد. «فَامّا عَرصَتُهُ فَالقُرآن[5]»، عرصۀ اسلام قرآن است. خیلی ها اسلام دارند، ولی اسلام بی عرصه؛ این به درد نمی خورد. صوفی ای که زیر پرچم اسرائیل می رود، اسلامش عرصه ندارد. وقتی علم نباشد، وقتی عمل نباشد، وقتی انسان ظواهر را ترک کند، کشتی اش بدون عرصه می شود. اگر ظواهر دین را ترک کنید، یعنی قرآن را کنار گذاشته اید. قرآن یک معجزۀ عجیبی است. یک آیه اش احکام بیع را می گوید، یک آیه احکام حیض، یک آیه احکام ازدواج، یک آیه احکام ارث، …، در یک آیه هم می فرماید: «هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ عَالِمُ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ هُوَ الرَّحْمَنُ الرَّحِیم[6]». اصول عقاید را می گوید. چه معجزه ای است این قرآن. عرصۀ دین، قرآن است؛ این را از دست ندهیم.

عزّت ایران / جنگ بیرون مرز

الآن کل دنیا زیر پرچم امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف است؛ زیر پرچم ولایت فقیه است. الآن شما مردم ایران هستید که یمنی ها را پشتیبانی می کنید. یقین بدانید این پشتیبانی به نفع خود شماست. یک روایت معجزه آسا از امیرالمؤمنین علیه السلام است؛ نبود ملتی که با دشمن در داخل خانه بجنگد و شکست نخورد. اگر می خواهید پیروز شوید باید در خارج از مرزها بجنگید. بعضی از این اصلاح طلب ها می گفتند چرا به فلسطین و لبنان کمک می کنید؟! شعاری هم درست کرده بودند؛ نه غزه نه لبنان، جانم فدای ایران.آقا جلویشان ایستاد. خب خاک بر سرتان! اگر غزه و لبنان نبود، الآن ما هم نبودیم. بیچاره ها، بی فکر ها! اگر غزه و لبنان را پشتیبانی نکرده بودیم، اگر به برکت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف، به برکت ولایت فقیه، به برکت سپاه و بسیج، سوریه و عراق را پشتیبانی نکرده بودیم، الآن ما هم نبودیم. وقتی شما دست یک نفر را میگیری؛ صد هزار تومان به او قرض می دهی، بعد که گیر افتادی آن صد هزار تومان به کمکت می آید. یک مقدار پول به امام حسین علیه السلام کمک می کنی، چندین برابر باز می گردد؛ چیز عجیبی است. ما الآن به برکت سوریه زنده ایم؛ سوری ها به خاطر ما کشته شدند. چقدر عراقی ها کشته دادند، چقدر مملکتشان خراب شد، الآن ما با عزت ایستاده ایم. اینها نمی فهمند که آمریکا با کسی دوست نیست. تعجب است، عبرت هم نمی گیرند! صدام را دیدند که نوکر آمریکا بود، چطور کشتند.  قذافی[7] را دیدند که دست نشاندۀ آمریکا بود، چطور نابودش کردند. چرا اینها عبرت نمی گیرند؟!

نور اسلام / حکمت

«و جَعَلَ لَهُ نوراً[8]». اسلام باید نور داشته باشد. اسلامِ بدون نور ارزشی ندارد؛ همه اینها حساب و کتاب دارد. خیلی ها هستند اسلامشان الکی است؛ نور ندارد. نور اسلام چیست؟ «و امّا نورُهُ فَالحِکمَة[9]». نور آن حکمت است. دینی که امام برای ما آورد دین حکمت و معرفت بود. دین عرفانی بود. بعضی ها دینشان نور ندارد. صوفیه، عرصۀ قرآن و ظواهر را کنار گذاشتند، اینها نور و باطن آن را؛ عرصۀ قرآن را گرفتند ولی نور و معرفتش را رها کردند؛ اسلامشان ظاهری است؛ عمق ندارد. وجود مقدس امام رضا علیه السلام فرمودند: من دیشب نزد  پیغمبر و چهارده معصوم علیهم السلام بودم. پیغمبر من را صدا زد و بین خودش و امیرالمؤمنین علیه السلام نشاند؛ بعد فرمود رضا جان! «ألعارِفُ بِهذا الأمر أَفضَل مِن کُلِّ نَبیٍّ مُرسَل و کُلِّ مَلَکٍ مُقَرَّب». کسی که به ولایت ما اهل بیت معرفت داشته باشد، افضل است از تمام ملائکه مقرّب؛ یعنی از جبرائیل و میکائیل و اسرافیل. از تمام انبیاء مرسل؛ یعنی از حضرت موسی و عیسی.

معرفت / اصل عمل

«اَللّهُمَّ عَرِّفْنى نَفْسَك[10]». خدایا معرفت خودت را به من بده. «فَاِنَّكَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنى نَفْسَك». اگر معرفت خودت را ندهی معرفت به رسولت را هم نخواهم داشت. اگر معرفت به رسولت را ندهی معرفت به امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف را هم نخواهم داشت. اگر معرفت به امام زمان را ندهی «ضَلَلْتُ عَنْ دينى»؛ دینم نابود می شود. معرفت که نباشد دین نابود می شود. اصل عمل، معرفت است. لذا در روایت مبارکه می فرماید: یک ساعت تعلیم و تعلم بالاتر است از هزار شب عبادت، که روزهایش روزه باشی و شبهایش تا صبح عبادت کنی. یک ساعت مذاکرة علمی افضل است از دوازده هزار ختم قرآن. معرفت همه چیز به انسان می دهد. معرفت است که انسان را زنده می کند. لذا می فرماید: مَنْ زارَ عَلی بن موسی «عارفاً بِحَقّه»؛ مَنْ زارَ قَبْرَ حضرت معصومه بِقُمَّ عارِفاً بِحَقِّها. «وَجَبَ لَهُ الجَنه». باید معرفت داشته باشیم. بهشت بدون معرفت نمی شود.

 

[1] – الکافي، ج2، ص 18

[2] – نهج الفصاحه، ص 396

[3] – اللهم ارزقنی حبّک و حبّ ما تحبه، و حبّ من یحبّک، والعمل الذی یبلغنی إلی حبّک و اجعل حبّک احبّ الاشیاء إلی. اَللّهُمَ نَوِّر ظاهِری بِطاعَتِکَ وَ باطِنی بِمَعرِفَتِک وَ قَلبی بِمَحَبَّتِک وَ رُوحی بِمُشاهِدَتِک و سری باستقلال الاتصال حضرتک یا ذالجلال و الاکرام  اللهمَّ اجعَل قَلِبی نُوراً و سَمعِی نُوراً و بَصری نُوراً وَ و لسانی نوراً و یدیَّ نوراً و رجلیَّ نورا و جمیع جوارحی نوراً یا نورالانوار. اللَّهمّ ارنا الاشیاء کما هی. اللهم کن وجهتی فی کل وجه و مقصدی فی کل قصد و غایتی فی کل سعی و ملجای و ملاذی فی کل حال برحمتک یا ارحم الراحمین.

[4] – کافی، ج2 ، ص 46

[5] – همان

[6] – سورۀ حشر، آیۀ 22

[7] – رهبر لیبی

[8] – کافی، ج2 ، ص 46

[9] – همان

[10] – شیخ کلینى و غیر او از امام صادق علیه السلام روایت کرده اند این دعا را تعلیم زراره فرمود که در زمان غیبت و امتحان شیعه بخوانند

اَللّهُمَّ عَرِّفْنى نَفْسَكَ فَاِنَّكَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنى نَفْسَكَ لَمْ اَعْرِف نَبِيَّكَ اَللّهُمَّ عَرِّفْنى رَسُولَكَ فَاِنَّكَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنى رَسُولَكَ لَمْ اَعْرِفْ حُجَّتَكَ اَللّهُمَّ عَرِّفْنى حُجَّتَكَ فَاِنَّكَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنى حُجَّتَكَ ضَلَلْتُ عَنْ دينى